Anna Politkovskaya قتل آنا پولیتکوسایا

قتل آنا پوليتکوسکاياAnna Politkovskaya، روزنامه نگار منتقد دولت روسيه در هفتم اکتبر، مصادف بود با بيستمين سالگرد “گلاسنوست”. اين طنز تاريخ به نحو ی غم انگيز، نشان از مسير تلخ و دردناکی دارد که مردم روسيه طی اين دوره از سر گذرانيده اند. با اين که عاملان قتل آنيا دستگير نشده اند، اما بسياری در روسيه و خارج از روسيه، انگشت اتهام را به طرف کرملين گرفته اند. صرفنظر از اين که اين اتهام واقعيت داشته باشد يا نه، اما سوء ظن به کاخ کرملين بی علت نيست. زيرا از يک طرف پوليتکوسکايا يک منتقد پی گير دولت پوتين بود که اقدامات غير قانوني، فسادو سوء استفاده از قدرت، ناهنجاری های دهشت آور در ارتش و مهم تر از همه کشتار، شکنجه و سرکوب در چچن را افشا ميکرد، در بزرگ ترين روزنامه ضد دولتي، نوايا گازتا، که گورباچف رهبر سابق شوروی هم در آن سهم دارد يک ستون دايمی داشت، نوشته های او مرتبا از راديو “ليبرتی” خوانده ميشد، و نيز قرار دادهای همکاری با برخی نشريات خارجی داشت که در آن ها هم در زمينه های فوق افشاگری ميکرد. از طرف ديگر دولت پوتين بيش از پيش بطرف خاموش کردن مخالفان و تک صدايی و حذف اپوزيسيون يا خفه کردن آن حرکت کرده است. در حقيقت پوتين از محبوبيت گسترده خود در ميان ملت روس برای محدود کردن دموکراسی به شدت بهره برداری نمود. ,مشت قوی, و ناسيوناليسم شايد ظاهرا عجيب به نظر برسد که بعد از سال ها خفقان مردم برای چنين سياست هايی راه باز کنند. اما واقعيت اين است که آنچه در روسيه روی ميدهد، تکرار يک پديده عادی تاريخ است .کافی است به برجسته ترين عواملی که به رشد يک روند قهقرايی در حوزه دمکراسی سياسی در روسيه کمک کرده است نگاه کنيم. پيش از همه عامل داخلی: گسترش فقرو فلاکت و تن فروشی و اعتياد، غارت و چپاول اموال ملي، ترکيب دولت با مافيای غارت و چپاول که پايه ايجاد يک طبقه سرمايه دار جديد بود و آنارشی و بی قانونی کامل که نتيجه اين وضعيت بود…همه اين ها مردم روسيه را به طرف تئوری فاجعه بار “نياز به يک دست قوی” راند. بويژه که اپوزيسيون مترقی در اثر عملکرد خود دولت شوروی سابق به شدت ضعيف و حتی صرفنظر کردنی بود و آنچه در سياست رسمی راست و چپ،واپسگرا و مترقی خوانده ميشد چيزی نبود به جز تقسيم بوروکرات های دولتی بر اساس منافع خود ويژه. واقعيت اين است که رسانه های غرب بيش از يک دهه، در بازگويی فجايعی که بر سر مردم روسيه رفت بسيار محافظه کار بوده اند و حتی در پاره ای موارد واقعيات را معکوس گزارش کرده اند. کافی است به خود مساله رشد دموکراسی توجه کنيم که در دوره يلتسين در مطبوعات غرب مورد تحسين قرار ميگرفت. بنا بر گفته کاترينا واندن در مجله نيشن آمريکا،آنيا پوليتکوسکايا چهل و دومين روزنامه نگاری است که از سال 1992 تا کنون در روسيه به قتل رسيده است. 30 مورد از اين قتل ها در دوره يلتسين روی داده است!اما در غرب کسی از اين قتل ها خبر دار نشد. دوم. بعد عامل خارجی: تاثير نامساعد برخورد آمريکا و با اندکی تفاوت اروپا با روسيه بعد از فروپاشی شوروی. مشارکت و ائتلاف غرب با غارتگران داخلی و ارسال مشاورانی که به آن ها در اين غارت ياری رساندند، همکاری با بوروکرات های دزدی و فاسدی که دارايی های کشور را به حراج گذاشته بودند، سياست غيرمنتظره ای که آمريکا و متحدان آن در رابطه با ملاحظات امنيتی و استراتژيک روسيه به عنوان يک کشور در پيش گرفت و سياست های مشابه ديگر، به بيزاری و سوء ظن مردم و روشنفکران نسبت به دولت های غربی انجاميد. بطوريکه استفن کوهن يکی از برجسته ترين شوروی شناسان آمريکا دردوره جنگ سرد نوشت در طول تاريخ روسيه، غرب ستيزی در ميان مردم و روشنفکران اين چنين عميق و گسترده نبوده است. در حقيقت آمريکا و دولت های متحدش عملا با روسيه کايپتاليستي، خصمانه تر از روسيه “سوسيالستی” برخورد کردند، و اين درحالی بود که ديگر مانعی هم در مقابل نبود و مقامات حاکم در روسيه کاملا دراختيار آن ها بودند. ناسيوناليسم جديد بر پايه اين غرور ملی سرخورده و تحقير شده شکل گرفت و چنانکه ميدانيم قبل از قدرت گيری پوتين، حتی ژيرونوسکی شبه فاشيست نيز آراء مردم روسيه را به خود جلب کرده بود. قدرت های غربی و رسانه های آن که خود به اين روند قهقهرايی و ايجاد مبانی توده ای آن کمک کرده بودند، در تمام اين مدت ساکت بودند و وقتی فرياد وا دمکراسی بر آوردند که پوتين روی اموال غارت شده ای که بخش بزرگی از آن ها نصيب شرکت های چند مليتی شده بود، دست گذاشت و از جمله خودروفسکی را به دادگاه کشانيد و اموال او را مصادره کرد و نيز در سياست خارجی به فکر بازسازی قدرت نظامی روسيه و اتحادهای منطقه ای برای ايجاد توازن استراتژيک در حوزه امنيتی افتاد. در حاليکه حداقل تعدادی از تحليل گران مستقل بويژه در خود آمريکا نسبت به اين مساله هشدار ميدادند که نتيجه سياست غرب بازگشت روسيه به درون خود و رشد استبداد داخلي، و در خارج حمايت از دول ارتجاعی خواهد بود. جرم بزرگ آنا پوليتکوسکايا بر اين همه بايد جنگ چچن را هم افزود. بنابر آن اصل قديمی: ملتی که ملت های ديگر را سرکوب ميکند خود نميتواند آزاد باشد. بويژه که سرکوب خونين و لجام گسيخته و به شدت ضد انسانی در چچن، در واکنش تروريسمی را بوجود آورد که نمونه دردناک آن در واقعه دلخراش مدرسه بسلان در سپتامبر 2004 در مقابل چشم جهانيان قرار گرفت که در آن حدود 1200 کودک و بزرگسال به گروگان گرفته شدند و حتی بنابر آمار دولتی به مرگ 344 نفر منجر شد.عکس العمل چنين وقايعی طبيعتا دامن زدن به ناسيوناليسم ضد دمکراتيک و رشد گرايش ميل به سرکوب باز هم بيشتر، ملت سرکوب شده بود. اما مساله چچن بزرگ ترين ,گناه, آنا پوليتکوسکايا بود. حتی اگر قتل او توسط عوامل دولت صورت نگرفته باشد، ترديدی نيست که آنا پوليتکوسکايا با افشاگری های گسترده و تکان دهنده خود در مورد جنايات عظيمی که توسط دولت روسيه در چچن صورت ميگيرد، پا روی دم پوتين ميگذاشت. زيرا پوتين مايل است قتل عام و کشتار در چچن را به عنوان برنامه “جنگ با ترور” خود و مبارزه با اسلام گرايان به جهانيان معرفی کند. و چرا که نه؟ مگر “جنگ با ترور” بوش کم جنايت آفريده است؟ و اگر بوش 11 سپتامبر را دارد، پوتين هم مدرسه بسلان را نشان ميدهد. خانم آيرنه خان مسوول عفو بين الملل درست می گفت که در چارچوب ” جنگ با ترور” تمام ديکتاتورها و سرکوبگران دست خود را برای سرکوب بازتر می بينند. اين حقيقت وقتی که رژيم اسلامی ايران، قاضی مرتضوی را برای سخنرانی در مورد حقوق بشر به سازمان ملل فرستاد، خود را بطور برجسته به نمايش گذاشت. به هرحال فاجعه 11 سپتامبر برای پوتين همانقدر نعمت آفريد که برای نو محافظه کاران آمريکا. دولت روسيه مدل “جنگ با ترور” خود را در چچن بوجود آورد و در تعقيب “تروريست ها” چچن را بيش از پيش به خاک و خون کشيد و چنانکه ميدانيم در آن اوج نياز به جلب حمايت روسيه برای لشکر کشی به افغانستان، سرکوب ها عمدتا ناديده گرفته شد و “ولاديمير” و “جرج” دست در دست هم دايم در رسانه ها به عشوه پردازی مشغول بودند. اما افشاگری های پوليتکوسکايا که بعد از شروع دوره شکرآب روابط بين آمريکا و روسيه وسيعا در رسانه های غرب منعکس ميشد، چهره واقعی جنايت در چچن را به نمايش ميگذاشت. در حقيقت پوليتکوسکايا زمانی که به قتل رسيد، داشت روی مقاله ای در مورد چچن کار ميکرد که در آن بااتکاء به شواهد نشان ميداد در چچن ماموران دولتی به نام مبارزه با تروريسم مردم را دستگير کرده و به شدت تحت شکنجه قرار ميدهند. مقاله او که هنوز تمام نشده بود، بعد از قتلش در نشريه نويا گازتا به چاپ رسيد. آنا پوليتکوسکايا در 30 ژانويه 1958 در نيويورک به دنيا آمده بود. والدين او از ديپلمات های شوروی سابق، و در واقع اوکرائينی بودند. شايد همين عوامل به او کمک کرده باشد که بتواند در مورد چچن اندکی از ناسيوناليسم روسی فاصله بگيرد. به هرحال ترديدی نيست که پوليتکوسکايا باافشاگری های خود عليه پوتين ،بوروکرات ها، مقامات نظامی و امنيتي، و انواع مافيای تجاری و غير تجاری که در روسيه از قدرت وسيعی برخوردارند، جان خود را در خطر قرار ميداد و در اين راه به ياری مردم سرکوب شده ای بر می خاست که مدافعان زيادی در روسيه ندارند. قتل يک روزنامه نگار، يکی از عريان ترين و خشن ترين نمودهای سرکوب دموکراسی است. ملتی که روزنامه نگاران و نويسندگانش، صاحب هر عقيده ای که باشند، امنيت جانی نداشته باشند، و کشوری که مليت های درون خود را سرکوب ميکند، نه ميتواند به دمکراسی دست يابد و نه ميتواند سر خود را افراشته نگاهدارد. جهان ما بويژه اکنون بيش از هرچيز به روزنامه نگارانی نياز دارد که خود را از شروطی که قدرت های گوناگون و متخاصم به پای آزادی بسته اند رها کنند و با دفاع از حقيقت و حق، نظريه فاجعه بار ” يا بامن يا با دشمن من” را ويران کرده و راه آزادی و دمکراسی و همبستگی انسانی مردم جهان را که اينهمه دشمن گوناگون و رنگارنگ در آن سنگلاخ درست کرده اند، هموار کنند. شايد برای محکوميت اين جنايت ضد بشری که بر آنا پوليتکوسکايا رفت، هيچ کاری بهتر از آن نباشد، که کار او در مورد سرکوب چچن را نا تمام نگذاريم. به اين منظور، در ادامه، چکيده ای از گزارش پزشکان بدون مرز در مورد پناهندگان چچن و نيز بخشی از آخرين مقاله آنا پوليتکوسکايا ضميمه ميشود. درگزارشی که پزشکان بدون مرز در سپتامبر 2004 منتشر کردند تاثير ده سال جنگ چچن، اين طور تشريح شده است: جنگ حدود 260000 نفر آواره داخلی بوجود آورده است. تقريبا تمام آوارگانی که با آن ها مصاحبه صورت گرفته است يا در معرض آتشی که بين شورشيان و سربازان روس رد وبدل ميشد قرار گرفته اند، يا زير بمباران بوده اند يا مستقيما به آن ها تير اندازی شده است. از هر 5 نفر يک نفر شاهد جنايت بوده اندو تقريبا نيمی از آن ها شاهد آن بوده اند که اعضای خانواده شان تحت آزار و شکنجه قرار گرفته اند. تقريبا 90 درصد آورگانی که در پناهگاه های چچن هستند و 80 در صد آوارگان پناهگاه های جمهوری همسايه ياينگوشين يکی از بستگان خود را در در خشونت مربوط به جنگ از دست داده اند. 7 درصد پناهندگان چچن و 9 درصد پناهندگان اينگوشين دوماه قبل از انجام مصاحبه يکی از اعضای خانواده خود را ازدست داده بودند. دستگيری و ناپديد شدن بستگان، دوستان و همسايگان در ميان آوارگان يک پديده عادی است. *** بخش هايی از مقاله آنا پوليتکوسکايا: درمقابل من هرروز صدها پرونده قرار ميگيرد. اين ها کپی تحقيقات پليس هستند ازکسانی که به جرم ,تروريسم, تحت بازجويی هستند. چرا کلمه ,تروريسم, را در پرانتر می نويسم؟ زيرا عنوان تروريست به اکثريت آن ها نسبت داده شده است. ,منتسب به تروريست,. در سال 2006 نه تنها جانشين هر نوع مبارزه واقعی با تروريسم شده است بلکه خود باعث شده اشخاصی بوجود بيايند که ميل دارند انتقام بگيرند – تروريست های بالقوه – و به آن جا منتهی شده است که سيستم دادگستری به کلی در هم شکسته شود. وقتی مقامات دادستانی و دادگاه ها برای برقرار قانون و مجازات خطاکاران کار نمی کنند، بلکه به سفارش سياسی کرملين و برای آن نوع گزارشات ضد تروريستی کارميکنند که کرملين دوست دارد و آدم با آن ميتواند در مقابل بوش بدرخشد، آنوقت همانطور که شيرينی ميپزي، ميتواند جرم درست کنی. دادگاه و پليس در عمليات تکراری خود مهارت پيدا کرده اندکه نتايج خوبی از ,مبارزه با تروريسم, و ,اعترافات داوطلبانه, در قفقاز شمالی به دست بدهند. اين است مبارزه با تروريسم روسی. مادران يک گروه جوانان چچنی که محکوم شده اند به من چنين نوشتند: ,در واقعيت اين موسسات نگهداری مجرمين، به اردوگاه های اسيران Concentration Campبرای چچنی های محکوم تبديل شده اند. چچنی ها در آن جا مورد تبعيض قرار ميگيرند. آن ها را در سلول های انفرادی نگه ميدارند. بخش اعظم آن ها، تقريبا تمام آن ها، به ,جرايم, ساختگی که شواهدی برای ارائه نشده محکوم شده اند. وقتی آن ها را تحت شرايط وحشتناکی نگه ميدارند و شخصيت آن ها را خرد ميکنند، در آن ها نفرت به همه چيز بوجود می آيد. واقعا يک ارتش کامل از انسان هايی است که زندگی آن ها ويران شده و افکار انحرافی در آنها رشد کرده به سوی ما باز ميگردد., حقيقت را بگويم: من از نفرت آن ها ميترسم. من از انفجار اين نفرت می ترسم. دير يا زود. ما همه از آن رنج خواهيم برد، ولی نه آن بازجويانی که آن ها را شکنجه می کنند. آيا ما با بوسيله قانون با بی قانونی می جنگيم؟ يا ,بی قانونی, خودمان را در برابر ,بی قانونی, آن ها قرار داده ايم؟ تضاد، امروز و فردا به جرقه ای تبديل خواهدشد. “منتسب کردن به تروريست” بر تعداد انسان هايی که سرآشتی با اين وضع را ندارند می افزايد. يک نمونه: يک روز صبح نه چندان دور، سه دانشجو از دانشگاه دولتی اينگوشين، که همه از خانواده هايی شريف بودند، از کلاس درس بيرون رفتند و گذارشان به کنار جاده ای نزديک ده ترتوسکايا رسيد. آنجا يک ايستگاه کنترل نظامی روی يک تپه بلند قرار دارد که بعد از واقعه بسلان هميشه نگهبانان در آن حضور دارند و ديواری دور ايستگاه کشيده شده است. ولی نظاميان هم نياز دارند گاهی جايی بروند/….
وقتی اولين ماشين پيدا ميشود، دانشجويان از کيف های شان کلاشنيکف را بيرون می کشند و نخستين سربازان را می کشند. و خودشان با آتش مقابل کشته می شوند. آدم نبايد خود را تسکين بدهد که اين يک اتفاق بود. هرچه”منتسب به تروريست” بيشتشود، تروريست واقعی بيشتر خواهد شد.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: