مروری بر شعرزن در افغانستان

July 30, 2007

منبع: از وبلاگ محمود جعفری

زن در ارتباط به شعر يك عامل است؛ عاملي كه نقش توليدي در آفرينش شعر دارد. هر اثري هم كه خلق مي شود، معلول اين عامل مي باشد. معلول به غير وجود، خصايص و صفت هاي ديگري هم از عامل خود مي گيرد. در حقيقت معلول، وجود ثانوي عامل خويش به شمار مي رود. شعاع وجودي او محسوب مي گردد؛ يعني جوهر عامل، در وجود معلول به تجزيه مي رسد. بناءاً با اين ميان مي توان اذعان كرد كه شعر تكه اي از وجود شاعر است. تمام كوايفي كه در نهاد شاعر به عنوان يك انسان به وديعه نهاده شده است، در نهاد شعر نيز به عنوان مخلوق او تجلي يافته است. انديشه، روح، احساس و چهره از برجسته ترين مماثل آدمي شمرده مي شود، و در شعر، پيام، عاطفه، صدا وصورت، عناصري اند كه هويت ذاتي آن را مي سازند. شناخت ما از شعر بستگي دارد به معرفت ما از اين اركان اربعه، چنانچه تعريف ما از شعر وابسته به بازشناسي كوايف چهارگانة فوق مي باشد.

در نتيجه وقتي شعر زن مي گوييم، منظور ما شعري است كه با انديشه، عاطفه و احساس، صدا و زبان زنانه سروده شده باشد؛ يعني فرض ما براين است كه شعر زنانه وجود دارد.

با اين فرض مي رويم سراغ اصل موضوع:

بررسي دقيق شعر زن در افغانستان از توان اين قلم بيرن است؛ چه اينكه از يك سو شاعران زن در گذشته اندك ديده مي شود و از جانب ديگر پيدا كردن آثار كامل از همة آن ها براي نگارنده ميسور نيست. تنها آثاري كه از شاعران زن در اختيار نويسنده قرار دارد چند جلد كتابي است كه به بعد از دهة شصت مربوط مي شود و همچنين دست داشتة نگارنده در اين باب، يك جلد كتاب ديگري مي باشد كه مسعود ميرشاهي آن را پديد آورده است. اين كتاب به معرفي شاعران زن (به حد سعي خويش) پرداخته است. از اين رو تمام اين نوشته، نتيج، مطالعه اين چند اثر مي باشد. اگر قضاوتي هم صورت مي گيرد، بر اساس دريافت و درك ما از اين آثار مي باشد.

حال اگر بخواهيم يك مرور تاريخي به شعر زن در افغانستان داشته باشيم، به اين نتيجه مي رسيم كه شعر زن به لحاظ تفاوت هاي آشكاري كه ميان شاعران آن طي بيش از دو و نيم دهه ديده مي شود، به دو دوره مختلف تقسيم مي گردد:

الف. دوره يي كه از 1357 شروع شده تا اواخر دهة هفتاد ادامه مي يابد.

ب. دوره يي كه از اواخر دهة هفتاد آغاز و تا حال جريان دارد.

نخست به مطالعة شاعران دورة اول مي پردازيم:

بررسي شعر زن در اين دوره نيازمند مطالعة اوضاع اجتماعي و سياسي در آن دوره مي باشد چه اين كه بعد از كودتاي هفت ثور 1357 تحولات شگرفي در حيات سياسي كشور ما پديد آمد. جنگ هاي خونين در نقاط مختلف ميهن آغاز گرديد. افغانستان به رزمگاه جنگجويان داخلي و خارجي مبدل گرديد. در نتيجه در بسياري از مناطق، مكاتب دخترانه از بين رفت و دختران ديگر نتوانستند تحصيلات شان را ادامه دهند. دورة سياه طالبان، منفورترين دورة براي مردم افغانستان خصوصاً زنان و دختران به شمار مي رود چرا كه در اين دورة سياه، زنان حتا از حق بيرون آمدن و كاركردن و همصحبتي با مردان غير فاميل نيز محروم شدند. حضور در اجتماع بدون روسري و محرم، ممنوع قرار داده شد. روي اين جهت، ما در دورة نخست با شاعران كمتري بر مي خوريم. از ميان شاعران زن تنها نام پروين پژواك، عارفه بهارت، بهار سعيد، ليلا صراحت روشني، خالده فروغ، ناديه فضل، خالده نيازي، ماهرخ نياز، ثريا واحدي، راحله يار و حميرا نكهت دستگيرزاده، بر صفحات نخست جرايد و كتاب ها ديده مي شود.

بنا بر اين يكي از مشخصه هاي شعر زن در اين دوره محصور بودن آن در چند نام مشخص است. دليل آن هم در دو چيز خلاصه مي شود؛ يكي برخورد مردسالارنة حكومت ها و نظام ظالمانه، و دوم سنت و عنعنات ملي-مذهبي. جدا از رفتار ظالمانة نظام هاي سياسي با زنان، اين قشر از ناحية عنعنات غلط و خرافي نيز همواره در تنگنا قرار داشته اند.

دومين مشخصه براي شعر زنان شاعر، بعد محتوايي آثار آن هاست. مطالعة اشعار شاعران اين دوره به خوبي مي نماياند كه زنان تا چه حد تحت فشارهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي قرار داشته است. براي روشن شدن مطلب اين شعر را مطالعه كنيد:

ز پايم بگسلم زاولانه ها را

كه دردي مي كشد در من زبانه

ز طاقت سوزي دردم بسوزد

تحمل ها و صبر جاهلانه

دريغ و داد! تا گفتم كه هستم

نوا را از زبان من گسستند

چو فريادي زدم از دست ظالم

زدند مشت و دهانم را شكستند

زدم گامي كه تا خود را نمايم

به كنج خانه زندانم نمودند

فكندند بر سر من تيره چادر

«سيه سر» گفته پنهانم نمودند

گرفتند تا مرا از اختيارم

دگر خود را به جاي خود نديدم

ضعيف و عاجز يا ناقص العقل

لقب دادند و گمنامي كشيدم

(مير شاهي مسعود؛ شعر زنان افغانستان، ‌چ اول، نشر شهاب، تهران، 1383، ص 109)

… چنانچه در شماره پيش خوانديد يكي از مسايل عمده اي كه شعر زنان در دورة نخست بدان پرداخته است، حلقة سنت و ستم هاي نظام حاكم برجامعه مي باشد. بسياري از اشعار شاعران زن، به بيان اين تنگناهاي سنتي پرداخته و با زبان مستقيم و صريح از آن شكوه نموده است. البته در اين ميان تعداد ديگري از شاعران زن مسايل عشقي را نيز از چشم داشت خويش دور نداشته بلكه با وضاحت تمام الفت خود را با آن پرده گشايي كرده است. به عنوان مثال اين شعر را ببينيد:

باز قراريافته اين دل بي قرار من

عشق فواره مي زند از رگ و پودو تارمن

بخت مراكنارشد، يار دوباره يار شد

آنكه كناره مي گرفت آمده خود كنار من

عطر بنفشه ريخته از درو بام كوچه ام

غرق شكوفه گشته است خانة بي بهار من

شور هوايي مي دمد در برساق و ريشه ام

شوق نهاني مي خزد در بن خارخارمن

تا سردار بردمي، كشتمي و رهاندمي

بوسه زنان برقصمي برسرچوب دار من

من كه زتو گريختم ساخته را بريختم

رجعت عاشقانه شد ضابطة فرار من

ابر بهار بايدم، برق شرار بايدم

قالب تازه واكند غنچة انتظار من

با تو اگر بجفتمي، راز نگفته گفتمي

در نهفته سفتمي با لب بوسه بار من

(همان، ص 245 كريمه ويدا)

مي بينيد كه با وجود فضاي نا امني كه در كشور وجود داشته، برخي، احساسات زنانة خويش را فراموش نكرده اند. اگر ما بخواهيم شعر زنان افغانستان را از شاعران مرد تشخيص دهيم تنها با دردست داشتن اين نوع سروده هاست كه مي توانيم آنها را از هم تفكيك نماييم و شاعران شان را از هم بازشناسي كنيم، ورنه بسياري از سروده‌هاي مشترك، زبان و بيان شعر ها را نيز بهم متشابه ساخته است.

در كنار دو موضوع فوق، نفرت از جنگ، بعد ديگري از مفاهيم سروده هاي شاعران زن را تشكيل مي دهد. تأثير ناگواري كه از ناحيه جنگ بر روان شاعران زن سايه افگنده است، در اشعار شان نيز انعكاس يافته است. اما اين بيان نفرت با نوعي از يأس و ترس همراه مي باشد. هرجا سخن از جنگ به ميان مي آيد، ساية سياه شب نيز بر چشمان شاعران تاريكي مي افگند وهردم زبان آنان را به فرداي تاريك تر روشن مي سازد چنانچه در اين شعر مي بينيد:

امشب خبر از كابل ويرانه به من گوي

از غمزدگان شده ديوانه به من گوي

اي روشني ديده بيا گوهري افشان

تعريفي از آن گوهر يكدانه به من گوي

من تاب تماشا چو نياورده، نرفتم

باري تو زلغمان و زبارانه به من گوي

ديروز كه نبود كابل ما اين همه ويران

ويرانگي اش را تو دليرانه به من گوي

از شهر ووطن مانده همه دور و غريبم

اندوه غم خويش غريبانه به من گوي

اين فاجعه جز بي سرو ساماني ما نيست

از فاجعه ها بسي سروسامان به من گوي

(همان، ص 223، ماهرخ نياز)

اين شعر و يا اشعار ديگري نظر آن، روشن مي سازد كه نفرت شاعران از جنگ و ناب ساماني هاي موجود در حقيقت عكس العمل آني آن ها در برابر رخداد هاي اجتماعي است. شاعران با برخورد منفعلانه با سياست و جامعه، از خود واكنش نشان داده اند. هيچگاه به عنوان يك جنگجو و مبارز در برابر حوادث به ميدان نرفته اند كه اين، البته ناشي از فرهنگ تسليم پذيري زنان از سنت و جامعه مي باشد.

از جنبه مفهومي اشعار كه درگذريم، در جانب زباني، شعر زنان داراي اين سه خصوصيت مي باشد:

1- شعر زن از فقدان حس و تشخص زنانه رنج مي برد. جز تعداد اندكي از سروده هاي اين دوره، بقيه از احساس و بيان زنانه برخوردار نمي باشد چه بسا انسان اگر بدون گذاشتن نام شاعر در كنار شعرش، آن را مورد مطالعه قرار دهد، هرگز نمي تواند درك كند كه اين شعر را يك زن سروده و يا يك مرد. مثلاً شما اين دو بيت را نگاه كنيد:

تا عشق تو در دلم نهان مي سوزد

جانم ز غمت شراره سان مي سوزد

اي كشور اي هميشه در خاطر من

از هجر توام روح و روان مي سوزد

(همان، ص12، هما محتسب زاده آذر)

اگر نام شاعر را از بالاي شعر دور كنيم، نمي توانيم بگوييم اين شعر از يك زن است.

2- اشعاري كه در اين دوره سروده شده اند، دچار نوعي تكرار و تقليد مي باشند، هرچه تفحص كنيم، چيز تازه اي را نمي يابيم. سروده ها همه تقليدي و تكراري اند. نگاه نوجويانه در آنها ديده نمي شود.

3- برخورد سطحي با پيرامون، از ديگر مشخصه هاي شعر زن در دورة نخست مي باشد. مواجهة شاعران با وقايع و اشياي اطراف، يك مواجهه اي است كه افراد معمول جامعه با آن دارد. شاعر نه به عنوان يك انديشمند بلكه تنها به عنوان يك زن، فقط به بيان احساسات خود پرداخته است. سعي او براي اثبات و تثبيت موضوع نبوده است، در حالي كه در دورة بعد ما با يك نوع نگاه كاملاً متفاوت روبرو هستيم؛ نگاهي كه از ديد ژرف يك شاعر انديشمند سرچشمه مي گيرد.

تا حال به دورة نخست شعر زنان افغانستان پرداختيم، اينك به دورة بعدي نگاه مي اندازيم. اين دوره از اواخر دهة هفتاد شروع شده و تاكنون جريان دارد. كار مطالعة شعر اين دوره در داخل افغانستان اندكي سخت است چرا كه در داخل افغانستان خصوصاً شهر كابل، شاعر نوظهوري نمي توانيم پيدا كنيم. شاعران زن هرچه بوده، در طول سالهاي جنگ به غربت پناه برده اند و آنچه هم مانده، در دايرة دورة نخست قرار مي گيرند. شاعري كه بتوان آثار آن را با معيار شعر امروز مقايسه نمود در شهر كابل ديده نمي شود. شاعران بيرون از اين شهر مثل هرات و مزار و … يا آثارشان به چاپ نرسيده است و يا با اصول مورد نظر نگارنده در اين دوره همخواني ندارد. از اين رو توجه ما طبعاً به شاعران بيرون از خطة افغانستان معطوف مي گردد.

وقتي براي ارزيابي كار شاعران زن در خارج از افغانستان پا مي گذاريم، جز آنهايي كه در ايران رشد كرده اند، بقيه از حوزة بحث ما بيرون مي افتند؛ زيرا اين دسته شاعران در حال و هواي گذشته و دورة قبلي باقي مانده اند و كمتر توانسته اند خود را از چارچوب قديم برهانند.

اما شاعراني كه در ايران رشد يافته و هست شاعرانة شان را از آن جا به ارمغان آورده اند، از اين چند صفت بارز برخوردار مي باشند:

كميّت شاعران نسل دوم يكي از قابل توجه ترين مسايل به حساب مي آيد. در نسل اول، جز چند نام آشنايي از شاعران زن، نام ديگري نمي شناختيم در حالي‌كه در نسل بعدي مقدار آن‌ها به ده ها شاعر مي رسد. اين مسأله ما را به آيندة شاعران زن اميدوار مي سازد. اگر روند به همين صورت دوام يابد، در دهة نود ما شاهد صدها شاعر خوب در كشور خواهيم بود. نام بردن از همة اين شاعران براي نويسنده غير ميسور مي باشد؛ ولي مي توان نام برترين هاي آن را اين چنين انگشت شماري كرد: زهرا زاهدي، معصومه صابري، كريمه عارفي، كبري آخوند زاده، مريم تركمني، خديجه احمدي، كريمه عارفي، معصومه احمدي، زهرا حسين زاده، زهرا محمودي، محبوبه ابراهيمي، شكريه عرفاني، ذاكره حسيني، فريبا حيدري، لينا نبي زاده، رحيمه ميرزايي، فاطمه سجادي، مينا نصر، رؤيا سادات، ناهيد باقي، عادله كبيري، گلثوم صديقي، جميله متقي، صفيه بيات، ريحانه يوسف، خديجه كاظمي، فاطمه فيضي، فاطمه حسيني، بتول مرادي، راضيه مظفري، فرزانه احمدي، زهرا لطفي، فرشته حسيني، سوسن ابراهيمي، منيژه تمنا، فاطمه طاهري و …

قالب هاي رايج در گذشته، غزل، نيمايي چارپاره، رباعي و دو بيتي بود اما اكنون قالب رايج غزل نو و سپيد مي باشد. علاقه به قالب هاي ديگر كم تر ديده مي شود. اكثر سروده هاي اين نسل را همين دو قالب تشكيل مي دهد. شايد دليل آن تأثيرپذيري از موج و جرياني باشد كه تمام شعر معاصر را در بر گرفته است. البته نگارنده عقيده دارد كه همراه شدن با مسير طبيعي آب، ممكن است سبب شود كه جريان كنوني زماني به بن بست بينجامد و از ميان آن طرح نوتري به منصة ظهور برسد.

مضمون اصلي سروده هاي اين دوره را عشق و وانفساي خود شاعر تشكيل مي دهد. در اشعار گذشته اكثراً با مضامين ميهني برمي خورديم و به صورت اندك مسايل عشقي را مي يافتيم اما در دورة فعلي بسياري از اشعار، جنبة نفساني پيدا كرده است. عشق و غم زندگي، تنهايي و فراق، مانند ابر بهاري در آسمان تمام سروده ها در حركت است. يك نمونه از اين واگويي را مي خوانيم:

دو پلكم شعله ور از تو، دلم درياي توفاني

كمي در من توقف كن دو چشم سبز روحاني

دليل دست هايم را نمي پرسي چرا تنهاست!

همان تقديم چشمانت دو دست سرد زنداني

تمام لحظه ام ناخوش ولي با تو تماشايي است

تو و اين روز و آرامش، من و شبهاي طولاني

بيا و رنگ خوبت را كمي با من تعارف كن

بسوزان گريه هايم را بسوزان نرم و پنهاني

تمنا مي كنم روزي صدايت را شكوفا كن

بخوان آواز دريا را به آن سازي كه مي داني

بخوان آواز دريا را بسوزان ساحل ابري

منم آن چتر پر آتش، تو خواهش هاي باراني

(فصلنامه خط سوم، شماره هفت، ص128- كبري آخوند زاده)

5- جزئي گرايي و عيني شدن تصويرها از خصوصيات شعر معاصر به حساب مي آيد. شعر امروز در حقيقت بيان تجزيه شدة اشيا مي باشد. بيان كلي از ميان رفته و جاي خود را به تعريف جزء به جزء اشيا سپرده است. به تعبير ديگر، حركت شعر معاصر، حركت از جزء به سمت كل است. شعر زنان اين دوره هم با قرار گرفتن در فضاي موجود، به عيني كردن مفاهيم پرداخته است. تصاوير از حالت انتزاعي برآمده جنبة عيني پيدا كرده است. شاعران نسل دوم مي كوشد تا با طبيعت و اشياي اطراف خود از نزديك تماس حاصل نمايد و ارتباط خويش را با آن ها بلاواسطه بسازد. شكستن ساختار قديم و رفتن به طرف جريان شعر مدرن، در تقوية اين ارتباط نقش بارزي را ايفا نموده است. اين شعر زهرا حسين زاده را نگاه كنيد:

ناگهان شروع شد با همان دو كاسه آش

اين سه شنبه هاي خوش، نذرهاي كاش… كاش…

عصرها دو شاخه گل اين دريچه را گشود

صبح ها بهانه شد نان تازة لواش

جملة نگفته را پشت در نوشته كرد

« دل اسير بد قلق، لب دچار ارتعاش»

نيمه شب سه تار زد زير تيرهاي برق

در اتاق كوچكم هي قدم زدم يواش

او سوال شرمگين من جواب ناگزير

«سال نو مباركت، هيچ فكر من نباش»

روزهاي تلخ عيد مي دهد شكنجه ام

ماهيان سرخ او گريه، آخرين تلاش

حال من بدل نشد با دلش چه مي كند

بازهم سه شنبه ها بازهم دو كاسه آش!؟

(حسين زاده زهرا، نامه اي از لالة كوهي، چاپ اول، انتشارات عرفان، تهران 1382، ص95)


(پاد + شاه = ؟)

July 28, 2007
اين دو نوشته زير از نويسنده محترم علی ادیب است. نويسندگان، وبلاگ‌نویسان و روزنامه‌نگاران نوشته‌های شان را می‌توانند به کانون پن‌لاگ افغانستان بفرستند. کانون جايی برای همه نويسندگان است و هيچ محدوديتی در نشر مطالب ندارد.

نويسنده: علي اديب (http://www.aaghaz.persianblog.com)

خبر مرگ محمد ظاهرشاه, پادشاه اسبق افغانستان (پاد + شاه = ؟) که چند ماه قبل داعی اجل را لبيک گفته بود, اکنون با آرايش نسبی مقبره ظلم آباد پدرش (تپه مرنجان), رسماً از طريق رسانه ها اعلام گرديد.

من هر قدر پاليدم (از دايره المعارف گرفته تا ويکي پديا, حتا وبلاگ آغاز, دردها و خاطره ها) چيزی راجع به اينکه ظاهرشاه کاری خيری برای (رعايای گوش به فرمانش)! انجام داده باشد, نيافتم. آنچه در هر جستجو مخصوصاً در گوگل با آن مواجه مي شدم, سراسر خيانت, جنايت و عياشی بود.

اين عطشم سه انگيزه داشت:

اول: با ذکر حتا يک مورد از کارهای خير جناب متوفای شان, گراف دافعه ها تقليل مي يافت.

دوم: حداقل با شنيدن خبر مرگ وی, شنونده يا خواننده اندکی سوگ زده مي گشت.

سوم: با اين کار هيچ خواننده ی نمي توانست شادمان باشد که اکنون حال و هوا خيلی طرب انگيزست.


علی اي حال, برای اينکه توانسته باشم, شما را لحظه ی بخندانم, طنز منظم زير را بدين مناسبت پيشکش تان مي کنم. خداوند بر عمر نواسه ها بيفزايد.

باز شاهِ بسته در تابوت مستی مي کند

بسکه بالا خواب ديده, باز پستی مي کند

ارگ مي آيد به يادش, دختران رنگ رنگ

تُف به دست سر دبيرش, “جلق بازی” مي کند

باز مي بيند درون حوض زيبا دختری

آه کرده, وای گفته “سينه مالی” مي کند

باغ بالا و شمالی را تصور مي کند

وانگهی دعوی تخت پادشاهی مي کند

گاه مي آيد بدستانش عصا مثل تفنگ

در لب دريا شکار مرغ آبی مي کند

بوتل “اوتکا” به دست راست, “… ليبل” در چپش

گرچه خود را گرم کرده, حسِ سردی مي کند

(اديب, يکم اسد 1386, کابل)


!دانشگاه نمي تواند پوليگون باشد

July 27, 2007

نويسنده: علی‌ اديب

در واپسين روزها, حکومت رييس جمهور کرزی گرايش بسيار گسترده و قويي, بسوی نظام رسانه ی (مطبوعاتی) استبدادی در سطح کشور داشته و اين وضعيت با تراکم و شدت در تمام ادارات دولتی مخصوصاً در دانشگاه ها اعمال مي شود. آنچه که مي تواند اين برخورد حکومت فعلی کابل را در قبال مطبوعات امروز افغانستان, از پيش آمد حکومت ها و نظام های قبلی مانند نظام سلطنتی مستبد نادرشاه, دوران اختناق صدارت محمد هاشم و رژيم ظالم حفيظ الله امين تا اندازه ی تميز داده و جدا سازد, همانا تغير تاکتيک و روش رويارويي مبارزه با رسانه هاست. استبداد و هدف همان است اما شيوه مبارزه و برخورد چيزی ديگر.

نظام های قبلی بخاطر رسيدن به اهداف مشخص سياسی شان, در حاشيه راندن ملت و سرکوب جنبش های متفرق و انگشت شمار قشر روشنفکر, بطور مستقيم خود اين طيف را هدف قرار مي دادند و تا مي توانستند از زوايای مختلف و با روش های مشخص آمرانه, فضا را بر آنها تنگ و تنگتر مي ساختند تا از فعاليت ها و آرمان های روشنگرانه شان دست بردارند. که اين عملکردشان بنا به گواهی تاريخ از زندانی کردن و شکنجه گرفته تا اعدام ها و کشتن های انفرادی و دسته جمعی همراه بوده است.

اما چيزی را که امروز رژيم فعلی کابل بعنوان يک ابزار جديد, قوی و مدرن برای مهار و کنترول رسانه ها در دست گرفته است, خود رژيم و ادارات مربوط است. به هر حال در شرايط موجود, جو سياسی حاکم بر منطقه و جهان تقاضا مي نمايد تا برخوردها و رويارويي ها, بمنظور سرکوب وسايل روشنگری نيز مدرنيزه شوند. پايبند ساختن رژيم به اصول و اساسات دموکراسی, متن ماده های ی 34 و 58 قانون اساسی در رابطه به آزادی بيان و حقوق بشر, قانون مطبوعات و فشارهای جامعه جهانی و بعضی مسايل ديگر از اين قبيل تا اندازه ی حکومت را به نحوی مجبور مي سازد تا مستقيماً نتواند بر حقوق شهروندان پا بگذارد. هرچند با موجوديت تمام اين راهکارها و اصول, دهها موارد تخطی را از زمان روی کار آمدن اين نظام مي بينيم که متأسفانه اکثراً قوانين نقض شده و قانون اساسی نيز لگدمال گرديده است. با آنهم حکومت مداران را مجبور و مکلف مي سازد تا به اين اصول و اساسات احترام بگذارند و حداقل دست گرفته کار نمايند و به نحوی مشروعيت دروغينی را برای شان بيابند. اين عملکرد رژيم خيلی Thud و بسيار ماهرانه است. به چند دليل حکومت, به ويژه شخص رييس جمهور از اين بابت آنقدرها نگران نيست.

يک: بيشترينه اعضای حکومت مخصوصاً کابينه, خيلی مطيع و فرمان بردارند.

دو: اکثر تيم کاری رييس جمهور در برابر يک سلسله تعهدات و وفاداری ها, به پست های شان انتصاب شده اند و به اين دليل زبان بسته اند.

سه: فقدان يک يا چند اپوزيسيون کارا و قوی بعنوان يک هشدار و رقيب.

چار: عدم توانايي و پخته گی جامعه مدنی (يا حداقل مساعد نشدن شرايط دادخواهی برای اين نيرو) بخاطر اعاده حقوق شان.

حکومت مي تواند با بستن دروازه های ادارات و شعبات تحت قيادت و کنترول خود, حتا دروازه های مکاتب و دانشگاه ها بر روی ژورناليستان و مطبوعات چيان به نحوی بخشی از سيه کاری های خود را حجاب پوشانده و نگذارد در انظار عامه ظاهر شوند. اينجا ديگر ضرورت نمي افتد تا ژورناليست و روزنامه نگار شکايت و حکايتی داشته باشد که مي دانيم شکايت شان به گونه های متعددی از جانب حکومت قابل توجيه است. دروغ که کم نيست. در شام پنج شنبه, سوم اسد 1386برنامه گفتمان را در تلويزيون طلوع مشاهده کرده باشيد که معين محترم وزارت معارف چه دروغ های شاخداری را برای توجيه اين پرسش ارائه ندادند! به گونه نمونه اظهار داشتند که ژورناليستان در مکاتب واسطه مي شوند تا اداره مکاتب, بعضی از شاگردان را که در آزمون ناکام مانده اند, کامياب سازند و يا بعضی از اقارب شان را بصفت معلم مقرر سازند و از اين قبيل که گفتن آن را من در شأن خود نمي دانم که از شأن يک وزير يا معين يک وزارت فرسنگها فاصله دارد(!)

مي دانيد که برای توجيه اين پرسش که چرا دروازه دانشگاه ها را بر روی ژورناليستان بسته اند چي ها مي توانند باشد؟ آنچه که من مي توانم حدث بزنم اين است که همان خطابه يا سخنرانی چند ماه قبل آقای کرزی در جمع استادان و دانشجويان دانشگاه کابل, مي تواند توجيه خوبی در برابر اين پرسش باشد.

در مجموع متن سخنرانی رييس جمهور حاوی عدم دخالت دانشگاهيان در امور سياسی مملکت بود که استادان به ويژه دانشجويان نبايد به سياست بپردازند يا گرفتار مسايل سياسی گردند. زيرا دانشگاه مکان و زمان خوبی برای خودسازی و ظرفيت سازی است.

بدين ترتيب محتوا و پيام اين خطابه مي تواند توجيهات گوناگونی داشته باشد تا به کمک آنها بتوان از ورود ژورناليستان و خانواده ی مطبوعات به دانشگاه ها و برملا کردن حقايق جلوگيری کرد.

برعلاوه اينکه من از آدرس يک دانشجو با پيام اين خطابه مخالفم و دانشگاه را بستر خوب و مناسبی برای هر جريان سياسی سازنده و مثبت مي دانم و اين در حالی است که بيشتر جريان های سياسی جهان از درون دانشگاه ها سربلند مي کنند, اين عملکرد حکومت را يک ضربه قوی فنی و حرفه ی بر پيکر مطبوعات و دانشگاهيان کشور مي دانم. باور کامل دارم که توجيهاتی از اين قبيل هيچگاهی نمي تواند روند رو به رشد بن مايه های تازه و نوپای سياسی را در بين تحصيلکرده های متعهد و دانشگاهيان ما بخشکاند. ممکن است از سرعتش بکاهد اما در تداوم آن شکست حتمی با حکومت خواهد بود.

تنها بديل مناسبی برای حکومت که مي تواند برای هميش بر روی خاليگاه ها و نقاط ضعف موجود پرده بيندازد, چيزی جز برخورد صادقانه و نيت نيک خدمت گزاری و بازسازی بن مايه های فرهنگی و اکادميک نمي تواند باشد. ديروز ملت در نبود و خلای آگاهانه دانشگاه و مکتب (از جانب امرای حاکم) با نيروی همت شان توانستند به نحوی به حقوق شان برسند, امروز که هم دانشگاه دارند و هم مکتب, به خوبی و آسانی مي توانند در برابر هر نظام مستبدی بيستند و خواستار اعاده ی حقوق شان شوند.

من فکر مي کنم که با بستن دروازه های دانشگاه حکومت نمي تواند به خواسته ها و اهداف نامشروع خود دست يازد و بايد بداند که اين آرزوی نادرست و بابخردانه, غده ی سرطانی خواهد بود که با هر عملی, بيشتر از پيش رشد خواهد کرد و باعث زوال آن خواهد شد. ديگر هر دانشجوی اين سرزمين رييس جمهور و وزير خويشتن است. دانشجوی امروز تجربه کرده است که مغز خر خوردن باعث فلج شدن انديشه و تفکر خواهد شد و يک انگشت را از يک سوراخ دوبار مار نخواهد گزيد. حکومت بايد ايمان داشته باشد که دانشگاه محل مقدس و عالی برای بارور شدن نطفه های نابغه ی سياست است. دانشگاهی امروز ديگر تنها نيست که هر کلاس صنف برایش پوليگونی باشد. با پوليگونی شدن يک دانشجو, سيلی از دانشجويان به جريان خواهد افتيد و از پوليگون پلچرخی گرفته تا ارگ و دهمزنگ همه را زير و رو خواهد کرد. بايد محتاط باشد که صاحبان انديشه هيچگاهی خلع سلاح نخواهند شد که سلاح انديشه صفت ذاتی اينهايند و خطرناکتر از بمب اتم.


(اديب, چارم اسد 1386, کابل)


بابای ملت باز هم مرد…

July 25, 2007

از خانهء آیینه

بابای ملت باز هم مرد…روانش شاد باد اما گفتنیست که به حسابی که او بابای ملت بود یوناما باید بی بی ملت باشد و طالبان یگانه فرزندان حلالزادهء ملت… البته غلام محمد غبار و دیگر همسفرانش هم خاین ملی…

برخی از کارشناشان جاروب تمام دهشت و وحشت زمان پادشاهی خلف فاتح کابل را به دمب عمویش بستند و گفتند بابای دلسوز در انزوا بود و دستی به کاری نداشت ( یک دست جام باده و یک دست زلف یار )…ندانستیم در صورت پذیرفتن این فرض، بابایی پادشاه منزوی از کدام نطفه آب میخورد…

یک عدد روشنفکر در تلویزیون گفت : در زمان بابای ملت حاکمیت قانون به حدی بود که یک پولیس با یک چوب میتوانست تمام قریه را به علاقه داری ببرد…

به این حساب حاکمیت قانون در زمان طالبان نیز برقرار بود زیرا یک طالب با یک قبضه ریش میتوانت یک شهر را به دفتراستخبارات ببرد…دقیق است…پادشاه نازنین ما اگر بابای ملت نباشد بی تردید بابای طالبان است…

بازهم روانش شاد باد و برایش از بارگاه غفار ستارالعیوب در آن جهان نیز حور و غلمان استدعا میکنیم و از خانواده های شهدای دور روزگار انزوای او خواستار یک آمین بلند هستیم…


خبرگزاری دانشجویان ایران: کانون دفاع از حقوق وبلاگ‌نويسان افغانستان ايجاد شد

July 24, 2007
خبرگزاري دانشجويان ايران – مشهد
سرويس: نگاهي به وبلاگ‌ها

کانون دفاع از حقوق وبلاگ نويسان افغانستان ايجاد شد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، منطقه خراسان، روزنامه‌ي افغانستان چاپ كابل در گزارشي نوشت:گفته مي‌شود هدف از ايجاد کانون وبلاگ نويسان افغانستان دفاع از حقوق وبلاگ‌نويسان و وب نويسان است.

اين کانون به دو زبان دري و انگليسي به کوشش وبلاگ‌نويسان فعال افغانستان در داخل و خارج اين کشور ايجاد شده است. در صفحه اينترنتي اين کانون آمده است يکي از اهداف عمده کانون آموزش وبلاگ و وبلاگ نويسي به زبان‌هاي مختلف در سراسر افغانستان خواهد بود.

کانون وبلاگ نويسان افغانستان داراي بيش از 25 عضو فعال در داخل و خارج افغانستان است و توسط يکي از وبلاگ نويسان فعال به نام نسيم فکرت مديريت مي شود.

همین خبر را در اینجا هم بخوانید


در برزخ تعلیق

July 22, 2007

اگر یادداشت دستگیر خروتی در مورد خط دیورند را در آسمایی خوانده باشید ، توجه کرده اید که ایشان اولا ریشه ی بسیاری از مشکلات عظیم افغانستان امروزی را ناشی از حل نشدن مساله ی خط دیورند ( و تبعات بی شمارش ) می داند و ثانیا راه حل های خیالبافانه و غیر واقعبینانه این مساله را با استدلالی محکم رد می کند. در واقع چنان که آقای خروتی گفته است چنان می نماید که ادعای سرزمینی افغانستان در شکلی که در نزد دولت های افغانستان مطرح بوده و هست همیشه ادعایی بی پشتوانه و آرزویی برآورده نشدنی خواهد ماند.

اساسا ادعاهای سرزمینی افغانستان در آن سوی خط دیورند همواره ادعاهای دولت های افغانستان بوده و اکثر مردم عادی به درستی نمی دانند که خط دیورند چیست. حوادث و جریان های یک دهه ی گذشته و مخصوصا ظهور طالبان ِ سخت جان و تیره روان – با آن ستم ها و بی رسمی ها که کردند و می کنند- بر اکثر مردم افغانستان آشکار کرد که دیگر نباید با چشم های بسته و عقل های تعطیل شده در پشت ادعای دیورند صف کشید. به این می ماند که مردمی به خیال خریدن دانه های الماس در پشت خانه ی کسی جمع شوند و پس از ساعت ها انتظار مشتاقانه با خبر شوند که صاحب خانه افعی می فروشد یعنی جان می ستاند. داستان مردم افغانستان و اشتیاقی که دولت ها بر می انگیختند تا مساله ی خط دیورند زنده بماند ، نیز همین گونه بود. کی می دانست که از آن سوی خط دیورند اگر بیاید چی و کی می آید. بعد ها فهمیده شد. چی اش گلوله و زنجیر و کارد بود برای کشتن و بستن و ذبح کردن مردم افغانستان. کی اش طالبان بود و میهمانان شان ؛ میهمانانی به رذالت و پستی حریف ِ میزبان. همه ی هنر طالبان و میهمانان شان ریختن خون بود وهست و عمده ره آورد شان جهل و جور و جنایت و جنون بود و هست. مردم افغانستان این ها را دیدند. همه ی دنیا هم دید و شنید و گواهی داد که داستان چیست.

اکنون ، فقط ستم دیده گانی که مغز ِ خر خورده باشند یا بر پس کله ی خویش تبر خورده باشند ( که عقل شان زخمی شده باشد ) ادعاهای سرزمینی افغانستان در آن سوی خط دیورند را پشتیبانی خواهند کرد. آن که نامخت از گذشت روزگار/ هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار.

با این حساب و پس از این همه تجربه ی دگرگون کننده ، دیگر مشکل بتوان به اجماعی ملی ای اندیشید که در پس این گونه ادعاهای سرزمینی سخت لازم است.

از زاویه یی خاص تر، نیافتن راه حلی واقع بینانه برای مساله ی خط دیورند به طور مشخص پشتون های افغانستان را ضربه های بزرگی زده است و از این پس نیز خواهد زد. دولت های افغانستان همواره مجبور بوده اند برای زنده نگه داشتن مساله ی دیورند آتش ِ احساسات قبیله یی را در میان پشتون های دو طرف مرز شعله ور نگه دارند. اما این آتش را شعله ور نگه داشتن هزینه می برد: شما مجبوراید پیوسته هیزم تعصب را در کوره ی جهل توده ها بریزید و تا می توانید با باد غرور ِ قبیله در این کوره بدمید. چرا که مردمی اهل حساب و کتاب و تابع رویکردهای عقلانی به سرعت درمی یابند که چه چیز شدنی است و چه چیز نشدنی و هزینه و فایده ی گزینه های مختلف چیست. چنین آدم هایی به همان جا می رسند که دستگیر خروتی رسیده است. برای آن که چنین نشود شما باید مردم را جاهل و متعصب نگهدارید و چه خیانتی بزرگتر از این که مردمی را با طلسم ِ احساسات قبیله یی به سوی تعصب و جهل ِ بیشتر برانید؛ آن هم برای چیزی که جز حرمان و ویرانی و بدبختی نتیجه یی نداشته باشد و نتیجه ی سال ها زحمت این شود که شعله های آتشی که بر افروخته اید دامن خودتان را بگیرد…

ادامه این مطلب در وبلاگ سخیداد هاتف بخوانید



یک پیشنهاد سرگشاده

July 20, 2007
دوستان گرامی! خواهران و برادران عزیز. نویسندگان محترم!

کامران میرهزار بعد از رهایی از زندان همچنان تحت فشار ریاست امنیت ملی قرار دارد تا یا از نشر مطالب خلاف نظر دولت دست بکشد یا برای شکنجه و مرگ آماده باشد. در این روزها، میرهزار در شرایط فوق العاده بدی به سر می برد و در نامه ای خطاب به یکی از دوستان روشنفکر خود نوشته است:

من ظاهرا آزاد شدم اما بواقع خير. از زندان امنيت خارج شدم و در زندان ديگری افتادم. در يک چهار ديواری که نمی توانم از آن خارج شوم. روز گذشته 3 نفر در تعقيب ام بودند که می خواستند دوباره مرا به رياست امنيت ببرند. بعد از يک نشست خبری، امروز از رياست به من تلفن زدند که به آنجا بروم. من قبول نکردم. فضای روانی بسيار سنگينی حاکم است. يک روز پس از بيرون آمدن از گوانتاناموی امنيت ملی، يک پيام تهديد به مرگ دريافت کردم. گويی کسانی ديگری هم جز امنيت هستند که در جستجوی من می باشند. واقعا جان من و همسرم در خطر مرگ است.

ما چه با دیدگاههای سیاسی آقای میرهزار موافق باشیم و چه مخالف، آزادی بیان را حق مسلم او دانسته و برخورد غیر انسانی دولت را با هر کسی از جمله او ناشایسته و محکوم می دانیم. برای اینکه بتوانیم توجه رئیس جمهور و همچنین جامعه جهانی را نسبت به آشفته بازار ” آزادی بیان” جلب نماییم، نامه ای به شرح ذیل تدوین کرده ام. از شما می خواهم که پیشنهادات تان را برای اصلاح این نامه سرگشاده ارسال نموده و در نهایت آنرا امضاء فرمایید.

پیش نویس نامه سرگشاده روشنفکران، نویسندگان و روزنامه نگاران افغان به رئیس جمهور:

جلالتمآب حامد کرزی

رییس محترم جمهوری اسلامی افغانستان

نخست از همه سلام ها و تمنیات نیک خویش را توأم با آرزوی اعادهء صلح و امنیت و پیشرفت افغانستان عزیز در مسیر بازسازی و دموکراسی خدمت تان تقدیم داشته و از همین منظر توجهء شما را به امر تأمین مصونیت خبرنگاران جلب می نماییم.

جلالتمآب رییس جمهور، تفاوت عمده حکومت فعلی با حکومت های قبلی افغانستان بنا به فرمایشات مکرر شما و دیگر مسوولین دولت، قایل شدن نقش محوری برای مردم است. همانگونه که مستحضرید دموکراسی و مردم سالاری بر آزادی های مدنی استوار است و آزادی بیان رکن اساسی آزادی های مدنی به حساب می آید. شعار حکومت شما دفاع از حق آزادی بیان برای همه شهروندان افغانستان بوده و حکومت تحت اداره شما تامین شرایط لازم برای برخور داری از این حق را جزو وظایف اساسی خود می داند. با وجود ابراز چنین تعبیر و فهمی از آزادی بیان از سوی حکومت، کامران میرهزار، سردبیر نشریه الکترونیکی کابل پرس در تاریخ چهارم ماه جولای توسط نیروهای امنیتی دستگیر و زندانی گردیده و بدون هیچگونه اتهام مشخصی چهار روز را در زندان سپری نمود. آقای میر هزار مدعی اند که بعد از رهایی، از سوی مامورین ریاست امنیت ملی بار ها تهدید به مرگ گردیده است.

جلالتمآب رییس جمهور، خبرنگاران باید بتوانند در چهارچوب رعایت قانون و موازین مسلکی از حق آزادی بیان شان، آنگونه که خود شان می خواهند و می پسندند استفاده کنند اما یک نویسنده یا روزنامه نگار چگونه قادر است آزادانه بنویسد در حالی که ارگان های امنیتی با ارعاب و تهدید او را به سکوت و گوشه نشینی فرا می خوانند؟!

جلالتمآب رییس جمهور، تأمین اجرای قانون، وظیفهء دولت است و دولت باید این امر را چنان که قانون مقرر داشته است به سر رساند.

ما چه با دیدگاههای سیاسی آقای میرهزار و شیوهء کار وی موافق باشیم و چه مخالف، آزادی بیان را حق مسلم او دانسته و برخورد ضدقانونی با او و هر کس دیگر را محکوم می دانیم.

ادامه این نامه را در وبلاگ آفتاب بخوانید و در همانجا امضاء کنید

از تمام نویسندگان و وبلاگ‌نویسان تقاضا می‌شود که از آزادی بیان حمایت کنند.

پن‌لاگ افغانستان