شعرهای تازه وهاب مجیر

August 31, 2007
دو شعر تازه از عبدالوهاب مجیر
در کتاب باد ها !
مثل روح من پریشان است خواب باد ها
چیست از این جان کنی هایش جواب باد ها
دوست ای نامرد ! ای بی اعتنا ای سنگ جو
ای که تنها ماندی ام در پیچ و تاب باد ها
داستان بی تویی های مرا باری بخوان
با خط وحشی توفان در کتاب باد ها
بیشتر از کفتر آواره مانند من اند
سایه لرزان بید و اظطراب باد ها
سبز و سرشار است چون مجموعه شعر مجیر
از سرود و ساز دلتنگی رباب باد ها

نا دیده آب …
تا از کنار چشم تو ای خوب رد شدم
شاعر شدم یگانه شدم پو چ و بد شدم
احساس قد کشید و زبان مرا برید
در پیش روی روشنی عقل سد شدم
نا دیده آب موزه کشیدم . . . در آن شروع
آماده فدا شدنت بی عدد شدم
چون قریه یی که یک شب بارانی سیاه
با دست های زلزله ویران شود شد م
آنگاه پیر بودم و بیهوده مثل هیچ
با پیچ پیچ عادت تو تا بلد شدم
آنچه به دست آمد از آن دست پاچگی
تو شهر شهر شهره شدی من حسد شدم


خار

August 29, 2007

از خالد نويسا

ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک در آمد.

نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشهء پنجره اتاق به حویلی گردن کشید، گفت:

ـ پدر، مرغ به طرف خانه اش رفت.

دروغ می گفت و مرغ درکرت بود. کلکش را که به طرف مرغدانی گرفته بود، خم کرد:

ـ پدر، مرغ که تنها باشد دق نمی شود؟

پدرش آهسته گفت:

ـ تنبل بیکاره هستی! یک بچه پنج ساله می تواند کارهای زیاد بکند. بچه های همسایه را ببین، از کاریز آب می آورند.

نبی از پشت پنجره غلتی زد و به پهلو طرف پدرش لول خورد و بعد رو به دل افتاد؛ درست مثل یک سنگ پشت. به پدرش که به کنج اتاق تکیه داده بود، نگریست و گفت:

ـ چرا بچه ها از کاریز آب می آورند؟

پدرش گفت:

ـ به خاطری که در نلها آب نمی آید.

نبی پرسید:

ـ در نلها چه وقت آب می آید؟

پدرش جواب داد:

ـ جنگ که ختم شد، باز نلها را ترمیم می کنند.

نبی گفت:

ـ کی جنگ می کند؟

پدر پاسخ داد:

ـ کسی که تفنگ دارد و می خواهد پادشاه شود.

نبی نمی فهمید؛ نگاهش به کرت افتاد. و دوباره با پدرش مشغول گپ زدن شد.

ـ جنگ که خلاص شد باز تو هم سرکار می روی؟

پدر به گونه هایش هوا انداخت و بعد کوتاه گفت:

ـ ها.

نبی باز به روی گلیمی که بوی نم و نفت می داد غلتی زد. رو به سقف نگریست و دستش را به طرف تیرها بلند کرد. برخاست و نزدیک پنجره رفت. پرسید:

ـ چی کار می کنی؟

پدر روی دوشکی پاهایش را دراز کرد و پاسخ داد:

ـ معلمی می کنم. شاگرد ها را درس می دهم. مثل تو بچه ها می آیند و من درس می دهم.

نبی دامنش را بالا زد شکمش را با دست مالید و آهسته دستش را به درون تنبانش برد. صدای پدرش را شنید:

ـ نکن!

نبی منصرف شد و چشمهایش را با مشت مالید. نشست و باز از پشت پنجره به حویلی نگریست:

ـ پدر، پدر، مرغها گپ می زنند؟

صدای بی رمقی پاسخ داد:

ـ ها، می زنند.

ـ چرا یک مرغ دیگر نمی آوری که مرغ من با او گپ بزند؟

پدرش با همان لحن یکنواخت گفت:

ـ پول ندارم.

نبی پرسید:

چرا نداری؟

پدرش گفت:

ـ ندارم دیگر.

نبی روی دوشک نشست و به بالش تکیه داد، پای راستش در جا بند نمی شد. آن را شور می داد. در اندیشه فرو رفت. پایش را با دو دست بلند کرد و شست پایش را با دندانها گرفت. صدای پدرش در اتاق کوچک و تاریک طنین انداخت:

ـ نکن!

نبی پایش را رها کرد. آهی کشید و گفت:

ـ پدر، پول از کجا می شود. کشت می شود؟

ـ ها! کشت می شود!

نبی پرسید:

ـ چرا تو کشت نمی کنی، تو هم در حویلی کشت کن!

پدرش بالشتی را به طرف خود کش کرده فاژه یی کشید و با صدای خواب آلودی گفت:

ـ کشت کرده ام. آن جاست!

لبخندی زد و با کلک دسته خارهای سبز و نه چندان بلندی را در کنج حویلی نشان داد که تنبلی نگذاشته بود آن را بکند.

نبی به طرف خارها دید. چند لحظه بعد برخاست جست زنان خود را به روی پدرش انداخت. پدر جیغی زد و گفت:

ـ افگارم کردی

نبی ذوقزده گفت:

ـ آنها را آب می دهم که پول بدهند. باز می رویم بازار یک مرغ دیگر می خریم که با مرغک بیچاره گپ بزند.

پدرش جواب داد:

ـ خوب.

نبی خندید مشتش را بلند کرد اما آن را به روی پدرش نزد. گفت:

ـ ریش داری و یک دندانت افتاده.

پدرش مشت نبی را قاب کرد و گفت:

ـ تو هم مو زرد و مردنی هستی. خون نداری!

و خندید.

نبی از سرشکم پدرش برخاست و رفت که خارها را آب بدهد. بعد از آن با خارها مصروف شد.

روز دیگر مادرش را در افکارش راه داد و گفت:

ـ پدرم پول کشت کرده. خبرداری؟ همه اش از من است.

مادرش نشسته جاروب می کرد. بدون این که به او بنگرد گفت:

ـ خوب این قدر پول را چی می کنی؟

نبی ذوقزده گفت:

ـ یک دانه مرغ می خرم. یک دانه طیاره می خرم، یک دانه هم آیسکریم.

مادرش کنج دیواری را جاروب می کشید، دوشکها را قات کرده بود و فکرش جای دیگری بود پرسید:

ـ برای من چی می خری؟

ـ چی بخرم؟ تو بگو!

مادرش گفت:

ـ یک جوره بوت بخر، می خری؟

نبی همان شب به خواب دید که از خارها نوتهای صدی و پنجاهی آویزان اند.

صبح چهار طرف خارها را تار گرفت و بچهء همسایه را آورد که ببیند. بچه خلم بینی اش را بالا کشید و با صدای تیزی گفت:

ـ تو خورد هستی، نمی فهمی که پول کشت نمی شود.

و رفت.

اما نبی خارها را آب می داد. چهار روز که گذشت، پدر تصمیم گرفت که خارها را بکند. صبح وقت با تبرچه آنها را کند و برد پشت دیوار انداخت.

نبی که بیدار شد با وارخطایی دوید و از پدرش پرسید:

ـ پدر، پدر، پولها کجا هستند؟

ـ پدر آهی کشید و گفت:

ـ دزد برده، شب کسی آمده و برده است.

نبی به گریه افتاد و رفت که در آغوش مادرش بیفتد.

دوکان "پروفیسور نور" گشایش یافت

August 28, 2007
از وبلاگ باچهء آزره


دهمین شبکه تلویزیونی خصوصی بنام ” نور” در کابل روی صفحه گیرنده ها ظاهر گردید.این تلویزیون که بظاهر مربوط فروفیسور برهان الدین ربانی جنگسالار دیروز میباشد زحمات.پشت صحنه(پشت پرده)آنرا ولایت فقیه ایران میکشد .

قبل ازین شبکه های ؛ طلوع ، المر(سعد مُحسنی) آریانا(انجنیراحسان الله بیات) ، آیینه(رشید دوستم) ، تلویزیون ملی(دولتی) ، نورین (حاجی فرید)، افغان (افغانزاده)، شمشاد(اشتر تی وی) وتمدن(شیخ آصف)راه انتخابی نوررا بسان یک دورباطل به تکرار نشسته اند.

روند کاری این ده شبکه تکرار همد یگر بوده و اینک که از عمر برخی پنج سال میگذرد،چیز تازه قابل توجه ارایه نداشته اند تا مردم پسند باشد .اکثراین شبکه ها یا لقمه های جویده شده کشور های همسایه را نشخوارمیکنند یا سفره سریال های پوپنک زده هندی را به نمایش میگذارند تا ازین طریق توجه اعلانات تجارتی را بخودجلب نمایند که درین راستا (دَو ودَوبازی های بسیاری)میان این مثلا رقبا صورت گرفته است.

1 _ طلوع .لمر : که هردوازیک زیرزمینی نمناک کابل به نشرات میپردازند.تا هنوز کوشیده است که سرآمد روزگار تلویزیونچی های خصوصی کابل باشد که هست. ودیگران قدم به قدم راه این طلایه دارخویش را دزدکی استمرار می بخشد یعنی هرمثلا برنامه را که طلوع اختراع نماید فردایش کانهواز آریانا ودیگران نیز دست دومش نشر میگردد.

2 _ آریانا : نیز کپی طلوع بوده بااین تفاوت که این شبکه میکوشد تا بیشتر مبلغ خانواده محترم حاجی بیات ازین دریچه باشد تا برنامه های سالم تلویزیونی.

3 _ آیینه : شبکه آیینه با آنکه در تولید برنامه های خویش بسیارابتداییست اما ابتکاری که دارد اینست که انحصارزبانی را شکسته وبزبانهای ترکی و ازبکی نیز برنامه دارد.

4 _ تلویزیون ملی ! : تلویزیون ملی قبل ازانکه ملی باشد شبکه ییست که با حفظ سنت دیرینه پشتون سالاری مبرا از اشتراک فرهنگهای متفاوت اقوام ساکن در کشوربه نشرات پرداخته و میکوشد که این رسانه را ازحضورافرادلایق یا فنی وهنرمندیکه ازین طایفه گل سرسبدآفاق وممتاز نباشند برحذر دارد.کریم خرم وزیرفرهنگ!!! بعد از حرام کردن چوکی این وزارت ، اولین اقدامی که نمود جهت ملی سازیی تلویزیون ملی همانا تصفیه افراد غیر ازین شبکه ملی! بود.

5 _ نورین : طفلک نورین که بتازگی آغازبکار نموده است میکوشد تا با جذب افراد دیگران نشرات بهتر داشته باشد.ازهمین روافرادی که از دیگر شبکه ها اخراج میگردند یا بیرون میشوند، اطراقگاه شان نورین است .نورین نیزچیزتازه برای گفتن ندارد.با آهنگهای تکراری وسی دی های بازاری ساعات نشراتی خودرا پر میکند یعنی از همان ساجِق عمومی استفاده مینماید.

6 _ افغان تی وی : افغان تی وی دربند هیچ یک از مقررات که دیگران برخود تحمیل میکنند نیست .این تلویزیون فقط به نشر آهنگ های تکراری .D.V.D های بازاری وفیلم های دست هفتم. دل خوش داشته و از طریق اعلان های تجارتی که میسرش نمیگردد مصارف خویش را جبران مینماید.

7 _ شمشاد : شمشاد که نام بازاری آن ( اُشتر تی وی ) میباشد ، با همه ناتوانای های که با خود دارد کمرهمت را باریسمان جهالت محکم بسته است تا ادای مرحوم هتلر را درآورده و نژاد گرایانه عمل نماید.اما مور کی تواند که لباس آدمی زاده را بی نماز کند.

8 _ تمّــدن : وتلویزیون تمدن که از چهار ماه بدینسوبنام نشرات آزمایشی برنامه پخش نموده است، شبکه ییست که از شُش ایران تنفس نموده ولی مانده است که بجای آهنگ های هندی که غذای نشراتی دیگران است. تمدن با چه موضوع باعث ضیاع اوقات مردم گردد ؟!.تمدن و نورهردو از یک چشمه آب مینوشند .

ودولت به بهانه آزادی بیان، به هیچ یک نمیگوید که بالای چشمت ابروست.هرچند که برخی اوقات (زدوخورد+زدوبند) میان اینها و مقامات دولتی صورت میگیرد،اما بسامسایل چشم پوشی میگردد.؛بعنوان مثال : دولت روز(؟) را بنام روز پدر اعلان میدارد وتمدن میلاد امام علی را، یا افغان تی وی کست محفل خصوصی وخانوادگی مردم را به نشر میسپارد واعتراض هم محلی ازاعراب پیدا نمیکند،یا اینکه شمشاد با تدویر میز مدورهای استفراق آمیز خود استکاک های قومی را دامن میزند، یا طلوع فرهنگ بیگانه هندی را۲۴ساعته قبل و بعذ از غذا ده ها چمچه شوربا خوری را به حلق جامعه میریزد.اما دولت که آیین نامه مطبوعاتیش هنوز تدوین نگردیده است چیزی نمیگوید یاهم حرفی ندارد که برای این دوکان داران عزیز بگوید.


جرگه امن منقطه یی: هدف یا ابزار؟

August 27, 2007

از وبلاگ نرگس


جرگه صلح افغانستان و پاکستان در میان خوشبینی های فروان رهبران دو کشور با صدور قطعنامه یی به پایان رسید. در مراسم پایانی این جرگه جنرال پرویز مشرف رییس جمهور پاکستان و حامد کرزی رییس جمهور افغانستان سخنرانی کردند. مشرف در این جرگه، ضمن تکرار مواضع فبلی اش مبنی بر عدم مداخله در امور افغانستان و حمایت از گفت وگو با طالبان ، گفت که طالبان از سوی برخی ها در خاک کشورش حمایت می شوند. او همچنان بر ایجاد فضای اعتماد میان دو کشور تاکید کرد. آقای کرزی هم ضمن تشکر از برگذار کنندگان و گردانندگان جرگه از فیصله های جرگه حمایتش را اعلان نمود.

برگزاری جرگه امن منطقه یی به عنوان آخرین ابزار از سوی دولت افغانستان روی دست گرفته شد تا پاکستان را وادار به همکاری های بیشتر در زمینه مبارزه با تروریسم نماید.

مراسم گشایش این جرگه در پنجشنبه گذشته از سوی دولت افغانستان با آماده گی های گسترده و تدابیر شدید امنیتی به عنوان موفقیتی بزرگ برگذار شد. در این مراسم ، در ابتدا قرار بود که جنرال پرویز مشرف رییس جمهور پاکستان همراه با حامد کرزی شرکت کند، اما او در آخرین روز قبل از آغاز جرگه به دلیل مسایل داخلی کشورش از آمدن به کابل امتناع ورزید. همچنین برخی از سران قبایل و احزابی که عمدتاً حامیان طالبان در آن کشورپنداشته می شوند در این جرگه شرکت نکردند.

جرگه امن در حالی برگذار شد که برخی از همان ابتدا عدم خوشبینی شان را اظهار کردند. آن ها عمدتاً ها نسبت به صداقت دولت پاکستان شک و تردید داشتند.

عزيز واصفي دستگاه جاسوسي پاكستان، آي اس آي، را متهم به حمايت از طالبان كرد. آقاي مجددي هم تصريح كرد كه تروريست هاي از پاكستان به افغانستان مي آيند و نه از ساير كشور هاي افغانستان.

سوال این بود که جرگ چه موضوع هایی را مورد بحث قرار می دهد؟ هدف اصلی این جرگه چیست؟ سر انجام جرگه دایر شد و یک اعلامیه شش ماده یی را صادر کرد.

در ماده نخست این اعلامیه تروریسم به عنوان “تهدید مشترک برای هردو کشور” خوانده شده و اعلام گردیده که : “یک کمپاین جدی و خستگی ناپذیر علیه تروریزم وسعت یابد “. همچنان این اعلامیه از حکومت های هردو کشور خواسته تا” به فعالیت های مراکز تربیوی تروریزم در کشور های شان اجازه ندهند”.

در ماده دوم از تشکیل یک جرگه مشترک پنجاه نفری در آینده ذکرشده که وظیفه آن علاوه بر نظارت بر اجرای تصامیم جرگه امن ، تسریع روند گفتگو و آشتی با مخالفان و برنامه ریزی برای برگزار کردن جرگه های امن مشترک خواهد بود.

در ماده سوم تاکید بر عدم مداخله وتقویت روابط دو جانبه شده است.

در ماده چهارم مبارزه با مواد مخدر به عنوان پدیده مرتبط با تروریسم یاد شده و تاکید بر مهیا نمودن معیشت بدیل گردیده است.

ماده ششم می گوید که سفارش های کمیته های پنجگانه جرگه بخشی از این قطعنامه می باشد.

به این صورت قطعنامه جرگه امن اهداف هردو کشور را به صورت مشخص در بر ندارد. ماده نخست آن که بر جنگ و مبارزه با تروریسم تمرکز دارد هم گنگ است. چهار ماده بعدی را می شود گفت بر ابزار ها و روش های مبارزه با تروریسم ناظر اند. موارد عمده یی که در این اعلامیه به عنوان ابزار و روش های مبارزه با تروریسم ذکر شده عبارت اند از بستن مراکز تربیت تروریست ها ، آشتی با مخالفان و مبارزه با مواد مخدر.

یقیناً ریشه های تروریسم فراتر از آن اند که بتوان با آشتی با آن ها و یا ریشه کن کردن تریاک آن ها را خشکاند، ولو که این فرض تحقق هم بیابد.

به همین ترتیب ، آن گونه که در ابتدا گفته می شد جرگه به ریشه یابی تروریسم نپراخت ؛ تروریسم را تعریف نکرد و نگفت که که ها تروریست هستند؛ هم چنین جرگه، فیصله نکرد که دولت های دو کشور چه چیز را در زمینه ریشه کن کردن تروریسم و تامین امنیت مورد هدف قرار دهند.

مشرف و شوکت عزیز در این جرگه بار دیگر طالبان را بخشی از مردم افغانستان خواندند و مشکلی از که ناحیه آن ها به وجود آمده است را هم مشکل داخلی افغانستان دانستند. یعنی این ربطی به پاکستان ندارد و آن کشور نمی تواند در قبال آن ها هدفی داشته باشد. در حالی که دولت افغانستان طالبان را بخشی از گروه های تروریستی میداند . آن ها با القاعده و حزب اسلامی در طول خط دیورند فعالیت دارند و از سوی حلقات معینی در داخل خاک پاکستان حمایت می شوند. این موضوع را مشرف در این جرگه برای نخستین بار اعتراف کرد. این زمانی است که پاکستان هم یک سری نا آرامی ها را در این اواخر پشت سر گذاشته است.

اگر طالبان مشکل داخلی افغانستان اند، حضور القاعده و حمایت حلقات پاکستانی از این دو گروه چگونه توجیه می شود؟ و مربوط به کدام کشور و کدام مراجع است؟

در جرگه هردو رهبر پاکستان از اعتماد میان دو کشور سخن گفتند. آقای کرزی در مراسم پایانی جرگه از جانب افغانستان از اعتماد افغانستان به مشرف اطمینان داد و افزود:”اعتماد ما به شما بستگی دارد”. اعتماد برسر چه؟ این که گروه های تروریستی را به کشور های یکدیگر نفرستند؟ در امور داخلی یکدیگر مداخله نکنند؟

این ها می رسانند که گویا هنوز دولت های افغانستان و پاکستان حتی بر سر اصول – که شامل اهداف هر دو کشور در مبارزه با تروریسم باشد- باهم توافق ندارند. تا زمانی که هدف مشخص نباشد بحث برسر ابزار ها و روش های مبارزه منطقی به نظر نمی رسد.

پیش از این حامد کرزی ، رییس جمهور و مقامات بلند پایه دولت افغانستان گفت و گو های زیادی را با رهبران پاکستان انجام داده بودند تا آنها را متقاعد کنند که در مبارزه با هراس افگنی همکاری جدی تر نمایند. حتی طی چند سال گذشته مذاکرات منظم میان مقامات بلند پایه دو طرف ، به صورت دوره یی برگزار می گردید. ولی نتیجهء درستی از همه ء این تلاش ها به دست نیامد. پس از آن بود که آقای کرزی برگزاری جرگه امن مشترک را در مذاکرات میان رهبران سه کشور افغانستان، ایالات متحده امریکا و پاکستان پیشنهاد کرد و برگزاری آن به تصویب هر سه رهبر رسید.

گفته می شود پاکستان – که از همان ابتدا دلسرد به نظر می رسید- تحت فشار های مقامات امریکایی ها مجبور به همکاری به برگزاری جرگه شده بود. آقای مشرف، که در مراسم گشایش جرگه شرکت نکرده، بود بنا به تماس تلفونی که کاندولیزا رایس ، وزیر امور خارجه امریکا، با او داشته است، حاضر به شرکت در مراسم اختتامیه جرگه گردید.

*********

پاکستان ، اولین کشوری بود که رژیم طالبان را در سال ۱۹۹۵ به رسمیت شناخته بود و حمایت می کرد. همچنان آن کشور یکی از سه کشوری بود که ، در زمان رژیم طالبان ، در کابل سفارت داشت و آخرین کشوری بود که بعد از یازدهم سپتامبر۲۰۰۱، تحت فشار های خارجی، به ویژه آمریکا، سفارتش را بست و حمایتش را از طالبان قطع کرد.

بعد از حادثه یازده سپتامبر توجه جهانیان به سوی خطر تروریسم جلب گردید. زمانی که جنگ در افغانستان برضد طالبان والقاعده آغاز گردید ، آن ها خیلی به سادگی شکست خوردند و به سوی مرز های پاکستان عقب نشینی کردند.

از آن پس همواره دولت پاکستان متهم می شد که در داخل خاک خویش برای رهبران القاعده و طالبان پناه داده است. دولت افغانستان پاکستانی ها ، به ویژه سازمان جاسوسی آن کشور آی اس آی ، را متهم به حمایت از طالبان می کرد.

ولی پاکستانی ها همواره ادعا های دولت افغانستان مبنی بر عدم همکاری در این مبارزه را رد کرده و مشکل امنیتی در افغانستان را یک موضوع داخلی این کشور قلمداد می کردند.

گاه گاهی وارد کردن اتهامات متقابله به تیره گی روابط میان دو کشور منجر می گردید. جنگ لفظی میان دو کشور در این اواخر شدت بیشتر یافته بود.


August 26, 2007
www.afghanphoto.blogspot.com
براي كامل كردن مطالبتان از اين عكس ها استفاده كنيد
KABULISTAN

امپراتور جهانگشا

August 25, 2007
داستان کوتاه از سهراب سامانيانبرگرفته از وبلاگ سهراب سامانیان

(به یاد روزهایی که هر کس آرزوی تخت کیانی را در این سرزمین داشت)

نمیدانم از کدام زمان این خیال به من دست داد تا امپراتور شوم. از خیلی زمانها پیش. شاید از وقتی که بی بی ام در زیر آسمان صاف تابستان، در اطراف صندلی های گرم زمستان و یا در تنها زیرزمینی خانة ما که وقتی جنگ میشد به آنجا پناه میبردیم، افسانه های پادشاهان را به شیوة خاصی به ما تصویر میکرد. شاید هم از زمانی که در جمع مضامین مکتب ما جغرافیا و تاریخ راه یافت.

اولها امیدی بود که برایم دست داده بود، ولی بعدها در این تصمیم خود مصمم شدم. دور از ذهن آدم عاقل هم نبود که به زودی امپراتور شود. چون در مُلک خود ما، پس از هر جنگی یک حکومت جدید حاکم میشد. این تصمیم تمام مشغولیتهایم را به خود مصروف کرد. در صنوف پنج یا شش بودم که پول پس اندازم را جمع کرده و یکراست به سوی کتابفروشی رفتم و نقشة جهاننمایی خریدم. چون صلاح کار را در این دیدم که قبل از این که امپراتور بشوم، باید اول ساحة قلمرو خود و جایی را که از آن جا ظهور کنم مشخص کنم و بعد ببینم کدام کشورها را باید در قدم اول فتح کنم. بنا بر این در قدم اول داشتن یک نقشة جهاننما برایم حتمی بود تا مقدمات کار را بسنجم. همین که نقشه تهیه شد، هر روز که از مکتب به خانه برمیگشتم آن را در روی خانه پهن میکردم و شروع میکردم به گسترانیدن قلمرو آیندة خود. انگار پیش خودم امپراتور جهانگشایی میشدم. هیچ عضوی از خانواده از این کار من سر در نمی آوردند. حتا پدرم. اولها اصلاً اهمیتی به آن نمیدادند ولی بعدها همه به نظرم نگران معلوم میشد. همه گی به سویم با نگاههای متعجبی میدیدند. حتی زمانی پچ پچ حرف زدن پدرم را با مادرم شنیده بودم، که میگفت:

ـ ای بچه دیوانه شده! مه که از اول گفته بودم که کارهای دیوانه گی میکنه.

مادرم با نگرانی میگفت:

ـ چه چاره داره، باید یگان کاریش کنیم.

خانوادة ما که بی بی ام، پدرم، مادرم، خواهرانم و خودم اعضای آن بودیم. هر چند بی بی ام فرد مسن این خانواده بود، ولی حکومت خانواده به دست پدرم بود. پدرم دکاندار بود و روزهایی که جنگ میشد، با سر و وضعی آشفته به خانه بر میگشت و از این که نمیتوانست در روزهای جنگ دکانداری کند، خیلی دلخور و شاکی بود. اول خانه می آمد و عقده هایی که داشت بالای اعضای خانه به خصوص من میگشود.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

و دو انگشت دست خود را به شکل حرف V در آورده به سوی من دراز میکرد ـ انگار میخواست نشان بدهد که چگونه کورم میکند ـ و من خودم را عقب میکشیدم. از این کار پدرم سخت ناراض میشدم. آخر بالاخره امپراتور بودم. انگار امپراتور را تهدید میکرد. بعد با چشمهای گشاده به سویش میدیدم، انگار امپراتور ناراض میشد و پیشانی خود را چین میدادم ـ درست مثل یک امپراتور با کرکتر، درست مثل اسکندر که وقتی مردم بلخ در برابرش ایستاده بودندـ. پدر که چشمهای گشاده و پیشانی چین خوردة مرا میدید، بیشتر عصبانی میشد و میپرداخت به کتک زدنم، میپرداخت به کتک زدن یک امپراتور بزرگ. انگار اسکندر مقدونی را کتک میزدند.

در مکتب روز به روز به درسهای تاریخ علاقه مندتر میشدم. تاریخ پر از امپراتورهایی مثل خودم بود. کوروش، داریوش، اسکندر، تیمور لنگ و …. معلم تاریخ درس را تشریح میکرد. در بارة امپراتورها توضیح میداد، دربارة وزیرهایش، در بارة جهانگشایی هایشان و همه و همه. گویی خود او در آن زمان زنده بوده و وقایع را به چشم سر دیده. توضیحات معلم تاریخ مثل نوار سینمایی یی از برابر تخیلم میگذشتند و در چهرة هر کدام از جهانگشایان چهرة خودم را میجستم. میان من و امپراتورها معلم تاریخ ایستاده بود و در مورد هر کدام شان قضاوت میکرد. دستم را بلند میکردم. معلم به عنوان نشان اجازه، سری تکان میداد و من از جا بر میخاستم.

ـ معلم صاحب! امپراتورها را پدرشان لت نمیکرد؟

بچه ها همه میزدند زیر خنده. از خندة بچه ها خوشم نمی آمد. معلم هم از خندة بچه ها خوشش نمی آمد و با عصبانیت به طرف من نگاه تندی می انداخت.

ـ لودة دیوانة ، دیگر اگر از این سوالهای احمقانه ات بکنی از صنف بیرونت میکنم.

ولی همان خرک و همان درک بود. پاسخ این پرسشم به دستم نمی آمد. به کتابهای تاریخ هم که رجوع میکردم، چندان جوابهای قناعت بخشی از روابط پدرهای امپراتور با پسرهای شان نمی یافتم. دلم نمیخواست که معلم تاریخ را هر روز بدون سوال رهایش کنم و هر روز یا از دست معلم لت میخوردم و یا این که از صنف بیرونم میکرد تا این که نامه یی از طرف ادارة مکتب به پدرم فرستاده شد و در آن به من تهمیت بسته و اهانت کرده بودند که گویا من بالای معلم تاریخ با سوالهای گویا پوچ خود ریشخند زده و نظم صنف را بر هم میزنم. در مکتب همة بچه ها ریشخندم میزدند و امپراتور صدایم میزدند. بالاخره کار تا آن جا داغ شد که اداره از مکتب اخراجم کرد و نامم را از حاضری صنف پاک کردند. چون به گفتة آنها من دیوانه شده بودم و دیگر مکتب جایی برای من نداشت.

خانواده از این کارهایی که با من میشد رنج میبردند. مادرم به خاطر من نذر و نیاز میکرد و بی بی ام در نمازها دعاهای طولانی یی را به من میکرد. پدرم عصابش خراب میشد و همین که مرا میدید تمام عقده هایش را خالی میکرد و انگشتان دستش را به شکل حرف V میکرد و به طرف نشان میداد.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

انگار میخواست کورم کند و یا نشان بدهد که چگونه کورم میکند. بدین ترتیب مرا تهدید میکرد. یک امپراتور را تهدید میکرد، امپراتور عصبانی میشد. چشمهایش را گشاده تر میکرد، به پیشانی اش چین می انداخت و آن گاه پدرم امپراتور را چنان کتک میزد که فغانش به آسمان بلند میشد. تصمیم گرفته بودم که وقتی امپراتور شوم، هیچ پدری را اجازه ندهم که فرزندان شان را کتک بزند.

سن و سالی هم از من گذشته بود. 19 ساله شده بودم. پدرم هنوز فکر میکرد من دیوانه شده ام. مادر و تمام بسته گانم نیز به این باور پدر نزدیک تر شده بودند. من اصلاً خیال آن را نداشتم که چه میگویند و فقط نقشة جهاننما را در روی خانه پهن میکردم و به قلمرو گشایی خود میپرداختم.

در این مدت مسئله تا آن جا پیش رفت که چندین بار مصلحت دیدم تا با خانواده خود را از موضوع برنامه هایم در جریان بگذارم تا باشد که آنان به این باور برسند که من دیوانه نیستم بلکه چند سال کم امپراتور بزرگی هستم. ولی وقتی که موضوع را با هر کسی در میان میگذاشتم، آنان به دیوانه بودنم بیشتر یقین می یافتند. مادرم از این موضوع رنج میبرد، بی بی ام نصیحتم میکرد، دیگران ریشخندم میزدند و پدرم چهره اش بر افروخته میشد.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

و انگشتان دستش را به شکل حرف V لاتینی در می آورد و باز هم من یعنی امپراتور آینده خشمگین میشدم و از دست پدرم کتک میخوردم. چنان کتک میخوردم تا فغانم بر آسمان میرسید. در آخرین کتک زدنش گفته بود که این پسر را میبریم به دیوانه خانه و دیگر به خانة ما دیوانه یی ضرورت نیست.

با شنیدن این خبر از پدرم، در جست و جوی چارة کار شدم. چون قلمرو من هنوز در نقشة کاغذین جهاننما محصور بود و اگر مرا به دیوانه خانه میفرستادند برای یک امپراتور بودن در دیوانه خانه شرم بود. اصلاً موقفم اجازه نمیداد که مرا به دیوانه خانه بسپارند. بالاخره تصمیم گرفتم یک روز از خانه فرار کنم و در جمع آوری افراد مبارز برای تشکیل اردوی قلمرو امپراتوری خودم بپردازم و اکنون سالهای سال است که کوچه به کوچه میروم ولی تا حال هیچ اردوی منظمی تشکیل نداده ام. در عین حال خیلی امیدوار تر هستم چون میدانم مردم شخصیت مرا هنوز امتحان درستی نکرده اند. مردم یعنی رعایای قلمرو امپراتوری بزرگ من که به همین زودی ها نیمی از جهان را فرا میگیرد، مرا در کوچه و بازار با سنگ میزنند تا بدانند که امپراتور شان تا چه حد صبور، عادل، بردبار و شکیباست.


پارادوكس استقلال

August 19, 2007
http://www.pandc.blogfa.com/

پارادوكس استقلال
آن طور كه گفته اند امروز 28 اسد مصادف است با سالگرد اعاده استقلال كشور
استقلال پديده اي جديد است آنچنانكه دولت ـ‌ ملت خود فرايندي مدرن است. بعد از عهد نامه وستفالي در اواسط قرن هفدهم ميلادي در اروپا و خاتمه جنگهاي سي ساله و بر مبناي انديشه هاي كساني چون ماكياولي و هابز، دولتهاي ملي در هر گوشه و كنار اروپاي غربي سر برآوردند. عواملي چند همانند گسترش بورژوازي و كاستن نقش فئودالها،‌ انقلابات اجتماعي،‌ پيروزي علم و نگرش علمي بر باورهاي اسطوره اي، كاهش نقش كليسا و محوريتش به عنوان عامل مشروعيت بخش به حاكمان و… باعث رشد دولت ـ ‌ملت در اين كشورهاي گرديد. اما به موازات رشد و دگرديسي دولت ـ ملتها و تشكيل مرزها ي جغرافيايي و استقلال افراد محصور در اين مرز از ديگر هم نوعان خود در آن سوي مرز، مفاهيمي همچون حقوق بشر،‌ اراده عمومي ، پارلمانتاريسم،‌ تفكيك قوا،‌ محدود كردن قدرت پادشاهان به راي و نظر مردم ،‌ وضع شدند كه برآيند همه آنها در يك جمله خلاصه مي شد: اوليت ملت بر دولت. بدينسان در اين كشورها اين مردم بودند كه حاكمان را انتخاب مي كردند و البته مي توانستند آنها را از اريكه قدرت در صورت نياز به زير آورند. اما در اين سو و در كشورهاي شرق كه سالها نمونه هايي از قدرت مطلقه همانند امپراتوريهاي بزرگ بر مبناي قدرت نظامي و يا قبيله سالاري را تجربه كرده بودند،‌ با اميد به ترسيم آينده بهتر و طي پله هاي ترقي، به وام گيري مفهوم دولت ـ ملت بر آمدند و كوشيدند نظامهاي سياسي خود را بر آن مبنا تاسيس نمايند. اما غافل از اينكه پايه هاي اين بنا سخت بي بنياد است. اين ايده از آنجا كه فاقد بنيانهايي همانند رشد بورژوازي، انقلابات علمي و نگرش تجربي، گسترش حقوق بشر و تقدم ملت بر دولت بود، دچار كژ كارهايي گرديد كه نتيجه آن تداوم سلطاني گري و استبداد شاهان بود
تاريخ افغانستان و ثمره ما از استقلال هم البته از اين امر مستثني نيست. حاكماني كه از 28 اسد 1298 هجري شمسي به بعد به عنوان شاهان ملي و طلايه داران ناسيوناليسم افغاني عرض اندام كردند، نه تنها با مفهوم شهروند آشنا نبودند بلكه مردم را رعيت خود مي پنداشتند. نتيجه آن شد كه مردم بايد نظاره گر گردش قدرت در بين شاهان و افرادي از دودماني خاص باشند بي آنكه خود نقشي در قدرت داشته باشند. در اين ميان ناسيوناليسم افغاني تنها حربه اي را بدست آنها داد تا در كوره هوادارن خود بدمند تا بدينوسيله بر دوام نظامهاي استبدادي خود مهر تاييد زنند. شايد يادمان رفته باشد آن هنگام را كه امير حبيب الله خان بر حاشيه مقاله “‌حي علي الفلاح” محمود طرزي كه دعوتي بود بر بيداري و مشروطه نوشت كه : ((محمود بي وقت آذان داده است و مرغي كه بي وقت اذان دهد سرش از بريدن است )). و يا ديكتاتوري هاشم خان كاكاي ظاهر شاه را كه هرگونه نشريه و داد خواهي براي حق دادن به ملت را به شدت سركوب مي كرد و يا خود ظاهر شاه كه چهل سال بر ملت خدايي كرد، چه كرد براي دادن آزادي و حق به ملت؟ و يا خام انديشان خلق و پرچم را كه توتاليتاريسم چپ را به ارمغان آورند و آن قدر كشتند كه رفيق استالين هم در قبر انگشت تعجب به دندان گرفت. و يا همين مجاهدان اسلام گرا كه حتي بعيد است چيزي از مفهوم مردم جدا از گستره تنگ ياران جزم انديششان در ذهن داشته باشد. آري‌ سخنم بر اين است كه استقلال ما به راستي محقق نخواهد شد تا زماني كه ملت بر دولت مقدم شده و خود تعيين كنند كه چه كسي بايد بر آنها حكومت كند و البته اين توان را به قول پوپر داشته باشند كه آنها را از قدرت به زير آورند. استقلال آنگاه محقق است كه ملت سازي آن قدر با قدرت و جديت دنبال شود كه ديگر شكافهاي اجتماعي همانند قوميت نتواند بر قاموس ناسيوناليسم ملي سايه افكند و دولت وامدار فلان قوم يا فلان طايفه يا نژاد باشد. با اين اوصاف آيا ما به راستي ا به استقلال رسيده ام و امروز روز شادماني و پايكوبي ماست؟