خار

August 29, 2007

از خالد نويسا

ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک در آمد.

نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشهء پنجره اتاق به حویلی گردن کشید، گفت:

ـ پدر، مرغ به طرف خانه اش رفت.

دروغ می گفت و مرغ درکرت بود. کلکش را که به طرف مرغدانی گرفته بود، خم کرد:

ـ پدر، مرغ که تنها باشد دق نمی شود؟

پدرش آهسته گفت:

ـ تنبل بیکاره هستی! یک بچه پنج ساله می تواند کارهای زیاد بکند. بچه های همسایه را ببین، از کاریز آب می آورند.

نبی از پشت پنجره غلتی زد و به پهلو طرف پدرش لول خورد و بعد رو به دل افتاد؛ درست مثل یک سنگ پشت. به پدرش که به کنج اتاق تکیه داده بود، نگریست و گفت:

ـ چرا بچه ها از کاریز آب می آورند؟

پدرش گفت:

ـ به خاطری که در نلها آب نمی آید.

نبی پرسید:

ـ در نلها چه وقت آب می آید؟

پدرش جواب داد:

ـ جنگ که ختم شد، باز نلها را ترمیم می کنند.

نبی گفت:

ـ کی جنگ می کند؟

پدر پاسخ داد:

ـ کسی که تفنگ دارد و می خواهد پادشاه شود.

نبی نمی فهمید؛ نگاهش به کرت افتاد. و دوباره با پدرش مشغول گپ زدن شد.

ـ جنگ که خلاص شد باز تو هم سرکار می روی؟

پدر به گونه هایش هوا انداخت و بعد کوتاه گفت:

ـ ها.

نبی باز به روی گلیمی که بوی نم و نفت می داد غلتی زد. رو به سقف نگریست و دستش را به طرف تیرها بلند کرد. برخاست و نزدیک پنجره رفت. پرسید:

ـ چی کار می کنی؟

پدر روی دوشکی پاهایش را دراز کرد و پاسخ داد:

ـ معلمی می کنم. شاگرد ها را درس می دهم. مثل تو بچه ها می آیند و من درس می دهم.

نبی دامنش را بالا زد شکمش را با دست مالید و آهسته دستش را به درون تنبانش برد. صدای پدرش را شنید:

ـ نکن!

نبی منصرف شد و چشمهایش را با مشت مالید. نشست و باز از پشت پنجره به حویلی نگریست:

ـ پدر، پدر، مرغها گپ می زنند؟

صدای بی رمقی پاسخ داد:

ـ ها، می زنند.

ـ چرا یک مرغ دیگر نمی آوری که مرغ من با او گپ بزند؟

پدرش با همان لحن یکنواخت گفت:

ـ پول ندارم.

نبی پرسید:

چرا نداری؟

پدرش گفت:

ـ ندارم دیگر.

نبی روی دوشک نشست و به بالش تکیه داد، پای راستش در جا بند نمی شد. آن را شور می داد. در اندیشه فرو رفت. پایش را با دو دست بلند کرد و شست پایش را با دندانها گرفت. صدای پدرش در اتاق کوچک و تاریک طنین انداخت:

ـ نکن!

نبی پایش را رها کرد. آهی کشید و گفت:

ـ پدر، پول از کجا می شود. کشت می شود؟

ـ ها! کشت می شود!

نبی پرسید:

ـ چرا تو کشت نمی کنی، تو هم در حویلی کشت کن!

پدرش بالشتی را به طرف خود کش کرده فاژه یی کشید و با صدای خواب آلودی گفت:

ـ کشت کرده ام. آن جاست!

لبخندی زد و با کلک دسته خارهای سبز و نه چندان بلندی را در کنج حویلی نشان داد که تنبلی نگذاشته بود آن را بکند.

نبی به طرف خارها دید. چند لحظه بعد برخاست جست زنان خود را به روی پدرش انداخت. پدر جیغی زد و گفت:

ـ افگارم کردی

نبی ذوقزده گفت:

ـ آنها را آب می دهم که پول بدهند. باز می رویم بازار یک مرغ دیگر می خریم که با مرغک بیچاره گپ بزند.

پدرش جواب داد:

ـ خوب.

نبی خندید مشتش را بلند کرد اما آن را به روی پدرش نزد. گفت:

ـ ریش داری و یک دندانت افتاده.

پدرش مشت نبی را قاب کرد و گفت:

ـ تو هم مو زرد و مردنی هستی. خون نداری!

و خندید.

نبی از سرشکم پدرش برخاست و رفت که خارها را آب بدهد. بعد از آن با خارها مصروف شد.

روز دیگر مادرش را در افکارش راه داد و گفت:

ـ پدرم پول کشت کرده. خبرداری؟ همه اش از من است.

مادرش نشسته جاروب می کرد. بدون این که به او بنگرد گفت:

ـ خوب این قدر پول را چی می کنی؟

نبی ذوقزده گفت:

ـ یک دانه مرغ می خرم. یک دانه طیاره می خرم، یک دانه هم آیسکریم.

مادرش کنج دیواری را جاروب می کشید، دوشکها را قات کرده بود و فکرش جای دیگری بود پرسید:

ـ برای من چی می خری؟

ـ چی بخرم؟ تو بگو!

مادرش گفت:

ـ یک جوره بوت بخر، می خری؟

نبی همان شب به خواب دید که از خارها نوتهای صدی و پنجاهی آویزان اند.

صبح چهار طرف خارها را تار گرفت و بچهء همسایه را آورد که ببیند. بچه خلم بینی اش را بالا کشید و با صدای تیزی گفت:

ـ تو خورد هستی، نمی فهمی که پول کشت نمی شود.

و رفت.

اما نبی خارها را آب می داد. چهار روز که گذشت، پدر تصمیم گرفت که خارها را بکند. صبح وقت با تبرچه آنها را کند و برد پشت دیوار انداخت.

نبی که بیدار شد با وارخطایی دوید و از پدرش پرسید:

ـ پدر، پدر، پولها کجا هستند؟

ـ پدر آهی کشید و گفت:

ـ دزد برده، شب کسی آمده و برده است.

نبی به گریه افتاد و رفت که در آغوش مادرش بیفتد.

امپراتور جهانگشا

August 25, 2007
داستان کوتاه از سهراب سامانيانبرگرفته از وبلاگ سهراب سامانیان

(به یاد روزهایی که هر کس آرزوی تخت کیانی را در این سرزمین داشت)

نمیدانم از کدام زمان این خیال به من دست داد تا امپراتور شوم. از خیلی زمانها پیش. شاید از وقتی که بی بی ام در زیر آسمان صاف تابستان، در اطراف صندلی های گرم زمستان و یا در تنها زیرزمینی خانة ما که وقتی جنگ میشد به آنجا پناه میبردیم، افسانه های پادشاهان را به شیوة خاصی به ما تصویر میکرد. شاید هم از زمانی که در جمع مضامین مکتب ما جغرافیا و تاریخ راه یافت.

اولها امیدی بود که برایم دست داده بود، ولی بعدها در این تصمیم خود مصمم شدم. دور از ذهن آدم عاقل هم نبود که به زودی امپراتور شود. چون در مُلک خود ما، پس از هر جنگی یک حکومت جدید حاکم میشد. این تصمیم تمام مشغولیتهایم را به خود مصروف کرد. در صنوف پنج یا شش بودم که پول پس اندازم را جمع کرده و یکراست به سوی کتابفروشی رفتم و نقشة جهاننمایی خریدم. چون صلاح کار را در این دیدم که قبل از این که امپراتور بشوم، باید اول ساحة قلمرو خود و جایی را که از آن جا ظهور کنم مشخص کنم و بعد ببینم کدام کشورها را باید در قدم اول فتح کنم. بنا بر این در قدم اول داشتن یک نقشة جهاننما برایم حتمی بود تا مقدمات کار را بسنجم. همین که نقشه تهیه شد، هر روز که از مکتب به خانه برمیگشتم آن را در روی خانه پهن میکردم و شروع میکردم به گسترانیدن قلمرو آیندة خود. انگار پیش خودم امپراتور جهانگشایی میشدم. هیچ عضوی از خانواده از این کار من سر در نمی آوردند. حتا پدرم. اولها اصلاً اهمیتی به آن نمیدادند ولی بعدها همه به نظرم نگران معلوم میشد. همه گی به سویم با نگاههای متعجبی میدیدند. حتی زمانی پچ پچ حرف زدن پدرم را با مادرم شنیده بودم، که میگفت:

ـ ای بچه دیوانه شده! مه که از اول گفته بودم که کارهای دیوانه گی میکنه.

مادرم با نگرانی میگفت:

ـ چه چاره داره، باید یگان کاریش کنیم.

خانوادة ما که بی بی ام، پدرم، مادرم، خواهرانم و خودم اعضای آن بودیم. هر چند بی بی ام فرد مسن این خانواده بود، ولی حکومت خانواده به دست پدرم بود. پدرم دکاندار بود و روزهایی که جنگ میشد، با سر و وضعی آشفته به خانه بر میگشت و از این که نمیتوانست در روزهای جنگ دکانداری کند، خیلی دلخور و شاکی بود. اول خانه می آمد و عقده هایی که داشت بالای اعضای خانه به خصوص من میگشود.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

و دو انگشت دست خود را به شکل حرف V در آورده به سوی من دراز میکرد ـ انگار میخواست نشان بدهد که چگونه کورم میکند ـ و من خودم را عقب میکشیدم. از این کار پدرم سخت ناراض میشدم. آخر بالاخره امپراتور بودم. انگار امپراتور را تهدید میکرد. بعد با چشمهای گشاده به سویش میدیدم، انگار امپراتور ناراض میشد و پیشانی خود را چین میدادم ـ درست مثل یک امپراتور با کرکتر، درست مثل اسکندر که وقتی مردم بلخ در برابرش ایستاده بودندـ. پدر که چشمهای گشاده و پیشانی چین خوردة مرا میدید، بیشتر عصبانی میشد و میپرداخت به کتک زدنم، میپرداخت به کتک زدن یک امپراتور بزرگ. انگار اسکندر مقدونی را کتک میزدند.

در مکتب روز به روز به درسهای تاریخ علاقه مندتر میشدم. تاریخ پر از امپراتورهایی مثل خودم بود. کوروش، داریوش، اسکندر، تیمور لنگ و …. معلم تاریخ درس را تشریح میکرد. در بارة امپراتورها توضیح میداد، دربارة وزیرهایش، در بارة جهانگشایی هایشان و همه و همه. گویی خود او در آن زمان زنده بوده و وقایع را به چشم سر دیده. توضیحات معلم تاریخ مثل نوار سینمایی یی از برابر تخیلم میگذشتند و در چهرة هر کدام از جهانگشایان چهرة خودم را میجستم. میان من و امپراتورها معلم تاریخ ایستاده بود و در مورد هر کدام شان قضاوت میکرد. دستم را بلند میکردم. معلم به عنوان نشان اجازه، سری تکان میداد و من از جا بر میخاستم.

ـ معلم صاحب! امپراتورها را پدرشان لت نمیکرد؟

بچه ها همه میزدند زیر خنده. از خندة بچه ها خوشم نمی آمد. معلم هم از خندة بچه ها خوشش نمی آمد و با عصبانیت به طرف من نگاه تندی می انداخت.

ـ لودة دیوانة ، دیگر اگر از این سوالهای احمقانه ات بکنی از صنف بیرونت میکنم.

ولی همان خرک و همان درک بود. پاسخ این پرسشم به دستم نمی آمد. به کتابهای تاریخ هم که رجوع میکردم، چندان جوابهای قناعت بخشی از روابط پدرهای امپراتور با پسرهای شان نمی یافتم. دلم نمیخواست که معلم تاریخ را هر روز بدون سوال رهایش کنم و هر روز یا از دست معلم لت میخوردم و یا این که از صنف بیرونم میکرد تا این که نامه یی از طرف ادارة مکتب به پدرم فرستاده شد و در آن به من تهمیت بسته و اهانت کرده بودند که گویا من بالای معلم تاریخ با سوالهای گویا پوچ خود ریشخند زده و نظم صنف را بر هم میزنم. در مکتب همة بچه ها ریشخندم میزدند و امپراتور صدایم میزدند. بالاخره کار تا آن جا داغ شد که اداره از مکتب اخراجم کرد و نامم را از حاضری صنف پاک کردند. چون به گفتة آنها من دیوانه شده بودم و دیگر مکتب جایی برای من نداشت.

خانواده از این کارهایی که با من میشد رنج میبردند. مادرم به خاطر من نذر و نیاز میکرد و بی بی ام در نمازها دعاهای طولانی یی را به من میکرد. پدرم عصابش خراب میشد و همین که مرا میدید تمام عقده هایش را خالی میکرد و انگشتان دستش را به شکل حرف V میکرد و به طرف نشان میداد.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

انگار میخواست کورم کند و یا نشان بدهد که چگونه کورم میکند. بدین ترتیب مرا تهدید میکرد. یک امپراتور را تهدید میکرد، امپراتور عصبانی میشد. چشمهایش را گشاده تر میکرد، به پیشانی اش چین می انداخت و آن گاه پدرم امپراتور را چنان کتک میزد که فغانش به آسمان بلند میشد. تصمیم گرفته بودم که وقتی امپراتور شوم، هیچ پدری را اجازه ندهم که فرزندان شان را کتک بزند.

سن و سالی هم از من گذشته بود. 19 ساله شده بودم. پدرم هنوز فکر میکرد من دیوانه شده ام. مادر و تمام بسته گانم نیز به این باور پدر نزدیک تر شده بودند. من اصلاً خیال آن را نداشتم که چه میگویند و فقط نقشة جهاننما را در روی خانه پهن میکردم و به قلمرو گشایی خود میپرداختم.

در این مدت مسئله تا آن جا پیش رفت که چندین بار مصلحت دیدم تا با خانواده خود را از موضوع برنامه هایم در جریان بگذارم تا باشد که آنان به این باور برسند که من دیوانه نیستم بلکه چند سال کم امپراتور بزرگی هستم. ولی وقتی که موضوع را با هر کسی در میان میگذاشتم، آنان به دیوانه بودنم بیشتر یقین می یافتند. مادرم از این موضوع رنج میبرد، بی بی ام نصیحتم میکرد، دیگران ریشخندم میزدند و پدرم چهره اش بر افروخته میشد.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

و انگشتان دستش را به شکل حرف V لاتینی در می آورد و باز هم من یعنی امپراتور آینده خشمگین میشدم و از دست پدرم کتک میخوردم. چنان کتک میخوردم تا فغانم بر آسمان میرسید. در آخرین کتک زدنش گفته بود که این پسر را میبریم به دیوانه خانه و دیگر به خانة ما دیوانه یی ضرورت نیست.

با شنیدن این خبر از پدرم، در جست و جوی چارة کار شدم. چون قلمرو من هنوز در نقشة کاغذین جهاننما محصور بود و اگر مرا به دیوانه خانه میفرستادند برای یک امپراتور بودن در دیوانه خانه شرم بود. اصلاً موقفم اجازه نمیداد که مرا به دیوانه خانه بسپارند. بالاخره تصمیم گرفتم یک روز از خانه فرار کنم و در جمع آوری افراد مبارز برای تشکیل اردوی قلمرو امپراتوری خودم بپردازم و اکنون سالهای سال است که کوچه به کوچه میروم ولی تا حال هیچ اردوی منظمی تشکیل نداده ام. در عین حال خیلی امیدوار تر هستم چون میدانم مردم شخصیت مرا هنوز امتحان درستی نکرده اند. مردم یعنی رعایای قلمرو امپراتوری بزرگ من که به همین زودی ها نیمی از جهان را فرا میگیرد، مرا در کوچه و بازار با سنگ میزنند تا بدانند که امپراتور شان تا چه حد صبور، عادل، بردبار و شکیباست.