جستاری بر فرهنگ روشنفکری

September 12, 2007
برگرفته از وبلاگ جاوید فرهاد

روشنفکری از باب مقوله های ارزشی، از دیدگاه جامعه شناسیست. اما مشروط بر اینکه توجیه مشخص و فراگیر از این عنصر، به عنوان یک روند پویا ارائه گردد. توجیه مشخص، زمانی می تواند بدست آید که روشنفکر شناخت ژرف از اصل “فرهنگ روشنفکری” داشته باشد. به منظور پی گیری بهتر و شناخت ژرفتر این مسأله، ارزشهای معیاری فرهنگ روشن فکری را کالبد شکافی می کنیم:

فرهنگ روشنفکری چیست؟

از لحاظ هنجارهای ارزش شناسانه، فرهنگ روشنفکری: “آمیزه ای از آگاهی و خود آگاهی در ذهن روشنفکر است”.(1)

از دانشها و دانستنیهای بیرونی است که به تعبیر فلاسفه “ماهیت عرضی” در ضمیر روشنفکر دارد.(فراگیری علوم متداوله عصر و تجربیات خواه قیاسی، خواه استقراری و خواه تمثیلی) و دیگری مساویست به شناخت ماهیت فردی خود روشنفکر یا فلسفه شنخت خودی ( دانش درونی) آن. به تعبیر دکتر شریعتی ” خودشناسی” روی دیگری از سکه خودآگاهی است که ماهیتش از نظر فلسفه ” جوهری” است نه عرضی.

آگاهی و خود آگاهی دو عنصریست که به عنوان سازنده ترین اصل، فرهنگ روشنفکری را می سازند.طبیعیست که این دو عنصر(آگاهی و خود آگاهی) در ابعاد مختلف، سازندۀ روند روشنفکری و فرهنگ آن است. خود آگاهی همانسانیکه از دیدگاه معیارهای ارزش شناسی، ارزش فی نفسه در وجود روشنفکری است؛ بیشتر زمینه “فطری” در عکس آن زمینۀ ” کسبی”. مثل توجیه ماهیت و ارزش روشنفکری در خود روشنفکر. برای زمینه یابی و پی جویی بیشتر، بهتر است اندکی در باب فطرت روشنفکری تعبیر اجمالی ارائه گردد تا در نحوۀ بحث مان، اشکالی به عنوان ابهام راه نیابد.

فطرت روشنفکری:

در آغاز بحث گفتیم روشنفکر دو ماهیت دارد؛ یکی عرضی و دیگری ” جوهری” یعنی دو ارزش در وجودش است یکی درونی(جوهری) و دیگری بیرونی(عرضی).

“فطرت” به تعبیر حکما و فلاسفه اشراق(2) از باب مقوله های آسمانی است که در وجود انسان به ودیعه گزارده شده. یعنی امانتیست که خداوند (ج) به انسان سپرده است. فطرت در لغت بع معنی: “سرشت،طبیعت، نهاد، صفت طبیعی انسان است.” فطری” منسوب به فطرت، ذاتی، طبیعی و جبلی آمده است.

با استناد بر این اصل، ماهیت جوهری انسان روشنفکر یک ودیعه لاهوتیست که مساوی می شود به آگاهی روشنفکر و در اصل فطرت روشنفکری یا سرشت فی نفسۀ آن.

ماهیت عرضی یا ارزش بیرونی زمینۀ کسبی دارد. یعنی در اثر سعی و تلاش بی حد و حصرف به منظور فراگیری دانشهای کهن و متداول عصر به دست می آید.

ماهیت عرضی ( ارزش بیرونی) در وجود روشنفکر مساویست به آگاهی و کوشش فردی جهت حصول علوم معقول و منقول زمان. پس فرهنگ روشنفکری دو زمینه دارد؛ کی ” آگاهی” و دیگری ” خود آگاهی”.

سلیقه ها، انتخاب، آموزشهای آکادمیک، معیارها و سنت های روشنفکری، جزئیاتی اند که به عنوان یک اصل کلی، سازندۀ کل فرهنگ روشنفکری اند. به تعبیر مشروحتر: در وهلۀ نخست روشنفکر باید تمامی این ارزشها را در خود داشته باشد و یا حداقل دو تا از این ارزشها، به گونۀ بارز و قابل ملاحظه با او باشد.

افزون بر داشتن دو عنصر آگاهی و خود آگاهی مهمترین جانمایه فرهنگ روشنفکری برای روشنفکر، ” درد” و “درک” است یا به تعبیر بهتر و روشنتر درد روشنفکر و قدرت درک روشنفکر است.

معمولاً در جامعه، آدمها به سه دسته یا سه گروه بخشبندی می گردند:

1_آدمهایی که دارای درک اند نه درد.

2_آدمهایی که هم دارای درک اند و دارای درد.

3_آدمهایی که هم دارای درک اند و هم دارای درد.

دسته اول و دوم کسانی اند که دارای زمینه های ضعیف و کمرنگ روشنفکری اندم اما دسته سوم انسانهایی اند که با داشتن همان دو تا ارزش ( درک و درد)، روشنفکری اند به معنای واقعی کلمه. درک و درد دو عنصریست؛ آمیزۀ آگاهی و خود آگاهی. به این تعبیر که اگر آگاهی و خود آگاهی از روی درد و درک مایه داشته باشند، اصل تعهد و مسؤولیت روشنفکرانه به نقل از شریعتی برای روشنفکران “مسؤول” چیزی در حد یک ملکه ذهنی می شود و با استناد بر همین توجیه، فرهنگ مسؤول روشنفکری شکل می یابد. پس از آن روشنفکر با درونمایه ی قوی از فرهنگ مسؤول روشنفکری، مسؤولانه می اندیشد و متعهدانه طرح ارائه می دهد.

مسؤولانه اندیشیدن روشنفکر و متعهدانه طرح ارائه دادن او، منوط بر عملی ساختن این عملیه ها، توسط عمله های روشنفکری است. ولی یک مسأله قابل یاددهانیست که اصل ” تعهد و مسؤولیت” چیزی وارد شده و داده شده برای روشنفکر نیست؛ بل جوهره یست آمیزۀ فطرت روشنفکر و روند روشنفکری سرچشمه می یابد.یعنی فی نفسه در وجود روشنفکر است (روشنفکری که مایه از فرهنگ اصیل روشنفکری دارد.)

در فرهنگ روشنفکری، روشنفکر مسؤول و متعهد معنای فراگیر و گسترده دارد. تنها روشنفکران حوزه یی و گروهی که با سیاستهای محدود می اندیشند و طرح ارائه می دهند، روشنفکران مسؤول نیستند بلکه هر انسانی که دارای درک و درد اجتماعی است، روشنفکر مسؤول است. از دیدگاه اجتماعی و جامعه شناسانه روشنفکری و دو اصل تعهد و مسوولیت به بار معنایی گسترده در متن جامعه دارد.

بدون شک که این بار معنایی اجتماعی، سیاست معین و شگردهای لازم سیاسی را با خود دارد، اما نه یک سیاست محدود و منحصر به فرد و آیین خاص را.

مهمترین وجه افتراق بین این دو دیدگاه در نحوۀ تعبیر این دو ( سیاست و جامعه شناسی) است. جامعه شناسی مقوله روشنفکری و اصل تعهد و مسؤولیت را بار معنایی اجتماعی می دهد و همانسان مسؤولیت روشنفکری را با گستردگی بیشتر معرفی می کند.اما سیاست، آن هم سیاستهای حوزه یی، تنظیمی و گروهی، منحصر به برنامۀ محدود خودش، تعهد و مسؤولیت را برای روشنفکر بیان و معرفی میکند. بزرگترین اشکال نیزاز همین توجیه و مفهوم محدوده آفرین منشأ می گیرد و روشنفکر ناگزیر است که پس از آن محدودیتی که از جانب سیاستهای محدود و آگاه منحصر به یک تنظیم با گروه سیاسی به او اعمال می شود، محدوده یی بیندیشد و بیشتر پی تعلقات محدود گروهی و تنظیمی برود تا پی تعلقات و ارزشهای فراگیر اجتماعی و سیاستهای به هر حال گسترده. این دسته از روشنفکران که از مقوله های تعهد و مسؤولیت روشنفکرانهف توجیه بسته و محدوده پذیردارند، در فرهنگ اصیل و گسترده ی روشنفکری، روشنفکران مسؤول گروهی و تنظیمی با برداشتهای یک سویه اند که درک، درد و دریافت شان از مسایل مختلف اجتماعی یک بعدی است و متأثر از یک فرهنگ روشنفکری سیاسی و گاه ایدیالوژیک هستند.

ارزش فرهنگ روشنفکری:

مهمترین ویژگی فرهنگ روشنفکری و ارزش آن برای روشنفکر، داشتن برخی مشخصه های ارزشیست که با فراگیری آن روشنفکر می تواند نقش عاملی اش را به گونۀ جدی در جامعه ایفا کند که این ویژگی ها چنین است:

ظرفیت بخشیدن بهتر برای درک زود رس از مسایل.

داشتن زمنیه در دو بعد احساس آن به عنوان یک در اجتماعی و فراگیر.

با تعهد نگاه کردن به مسایل و با مسؤولیت طرح ارائه دادن

درک و بعد توجیه، تعبیر و تأویل زمانی و فرازمانی از مقوله ی سنت در جامعه.

بینش ژرف از خاستگاه روشنفکری و بعد جایگاه آن در جامعه.(3)

درک خلاء میان روند روشنفکری و توجیه عوام از اصل روشنفکری.

هنجار شکنی های هنجار آفرین به جای ناهنجاری های حاکم.

ژرف اندیشی به جای ابهام اندیشی.

سیاست گذاری به جاری سیاستبازی

با استناد بر همین موارد، فرهنگ روشنفکری تأثیر به سزایی می تواند در جهت ساختن جامعۀ روشنفکری داشته باشد و بعد با این تأثیر گیری، روشنفکر می تواند تأثیر گزاری عمیقی در ساختار جامعه وارد کند.

پانویس:

1_دموکراسی و روشنفکران، اکبر گنجی، چاپ اول، تهران، انتشارات نقره، ص 127

g2_”اشراق در لغت روشن شدن، درخشیدن، تابان گشتنف برآمدن آفتاب، روشن و تابان شدن آفتاب معنی می دهد. به صورت مجاز، به معنی الهام گرفتن است.” “حکمت اشراق”: فلسفه ای است که مبتنی بر وصول به حقایق از طریق “کشف و شهود” اشراق است. بانی و مروج آن در اسلام شیخ شهاب الدین سهروردی است که از فلسفه افلاطون و حکمت نو افلاطونی و حکمت رایج در ایران استفاده کرده است.”

3_ در مورد “خاستگاه” و ” پایگاه” روشنفکری دو فرضیه وجود دارد:

یکی آنکه خاستگاه روشنفکری، فرهنگ روشنفکری است. یعنی روشنفکر با داشتن ارزشهای معیاری و فی نفسه از فرهنگ روشنفکری، ماهیتش را شکل می دهد که مساوی به شناختش از سنت ها و هنجارهای روشنفکریست.

دوم آنکه پایگاهش جامعه است. یا به تعبیر بهتر: ماهیتش نظر به عامل بودنش در جامعه از گونۀ فردی بیرون می آید و ماهیت اجتماعی کسب می کند. یعنی می شود تأثیر گزار در جامعه.

Advertisements

شعرهای تازه وهاب مجیر

August 31, 2007
دو شعر تازه از عبدالوهاب مجیر
در کتاب باد ها !
مثل روح من پریشان است خواب باد ها
چیست از این جان کنی هایش جواب باد ها
دوست ای نامرد ! ای بی اعتنا ای سنگ جو
ای که تنها ماندی ام در پیچ و تاب باد ها
داستان بی تویی های مرا باری بخوان
با خط وحشی توفان در کتاب باد ها
بیشتر از کفتر آواره مانند من اند
سایه لرزان بید و اظطراب باد ها
سبز و سرشار است چون مجموعه شعر مجیر
از سرود و ساز دلتنگی رباب باد ها

نا دیده آب …
تا از کنار چشم تو ای خوب رد شدم
شاعر شدم یگانه شدم پو چ و بد شدم
احساس قد کشید و زبان مرا برید
در پیش روی روشنی عقل سد شدم
نا دیده آب موزه کشیدم . . . در آن شروع
آماده فدا شدنت بی عدد شدم
چون قریه یی که یک شب بارانی سیاه
با دست های زلزله ویران شود شد م
آنگاه پیر بودم و بیهوده مثل هیچ
با پیچ پیچ عادت تو تا بلد شدم
آنچه به دست آمد از آن دست پاچگی
تو شهر شهر شهره شدی من حسد شدم


تبارشناسی غزل امروز

August 1, 2007

از وبلاگ جاوید فرهاد

بازخوانی ونقد یک غزل

بخش سیزدهم:

” بهار رفت و بهار آمد و بهار گذشت

نیامدی توو یک سال آزگار گذشت

نیامدی تو و ابر از غم نیامدنت

چنان گریست که آب از سر بهار گذشت

بهارآمد وپاییزرفت؛ اما حیف

تمام عمرکلاغان به قارقار گذشت

بهار از پس سرمای تیره سربرکرد

بهار ازسرتقصیر روزگارگذشت” ( شاعرمهدی جهان دار)

بسیاری از منتقدین، روش هنجارمند در زمینه ی نقد را از لحاظ تسلسل، ارجح می دانند؛ اما نگارنده ی این قلم، با توجه به روش وارونه نگری، تسلسل هنجارمند در عرصه ی نقد نویسی را مزاحمتی برای روند سیال ذهن در فرایند نقد می دانم. از این رو بی توجه به روش های عمودی و افقی در نقد، یادداشت هایم را بدون تسلسل درباره ی غزل ” مهدی جهان دار” آغاز می کنم:

پراکنده گی در مفهوم:

پراکنده گی در مفهوم این غزل، ازشمارآسیب های چشمگیراست؛ و حتا این آسیب درترکیب یک بیت به کلی قابل رؤیت است. تأکید بر مسأله ی” رفتن، آمدن و گذشتن بهار” درجریان ” یک سال آزگار” پراکنده گی و – به نوعی – تناقض نامفهوم و بیهوده یی است که عدم دقت شاعر را در زمینه ی بافت محتوا در شعر می رساند:

” بهار رفت و بهارآمد و بهارگذشت

نیامدی تو و یک سال آزگار گذشت”

بدون تردید در یک سال بهار فقط یکبار می آید و یکبارمی رود، تأکید دوباره بر مسأله ی گذشتن بهار( بهار گذشت) به نوعی برای پرکردن وزن و خلاء قافیه آورده شده است که افزون بر آسیب فنی، موضوع را به گونه ای پراکنده و با تناقض مفهومی، مطرح کرده است.

تکرار بیهوده ی واژه ها:

تکرار واژه ها در زبان شعر، زمانی ویژه گی پنداشته می شود که با هربار تکرار، یک واژه ( یا واژه ها) بتواند مفهوم را مهم و چند لایه درغزل امروز مطرح نماید؛ در این غزل، تکرار هفت بار واژه ی ” بهار” دریک غزل چهاربیتی، بسیار تهوع آوراست. مانند: بهار رفت، بهارآمد و بهار گذشت در مصرع اول، ازسربهارگذشت درمصرع چهارم، بهارآمد در مصرع پنجم، بهار از پس سرمای … در مصرع هفتم، و بهار ازسر تقصیر… در مصرع هشتم.

ناتمام بودن مفهوم درغزل:

نقص مهم دیگر دراین غزل، ناتمام بودن مفهوم به لحاظ ساختار است. از آغاز تا فرجام این غزل، محتوا به گونه ی ناتمام ارائه شده است؛ زیرا هنگامی که این غزل را مخاطب بادقت بخواند ( و یا بشنود) احساس نوعی ناتمامی مفهوم برایش دست می دهد. از این رو شاعر اگر کمی بی حوصله و بی تجربه و تنبل نمی بود، می توانست بهار را بهانه یی برای کامل ساختن ناتمامی های مفهومی قرار بدهد.

سطحی نگری در محتوا:

یکی از ویژه گی های مهم درغزل امروز، ساده نگری ژرف، درارائه ی محتواست؛ اما برخی از غزلسرایان امروزبه دلیل درک نادرست از مقوله ی ساده نگری ژرف، گاهی در باتلاق سطحی نگری سقوط می کنند.

این غزل” مهدی جهان دار” نیز از شمارهمان غزل هایی است که تردید این سقوط در باتلاق سطحی نگری را به باور بدل می سازد. به این سطحی نگری در محتوا توجه کنید:

” بهار رفت و بهارآمد و بهار گذشت

نیامدی تو و یک سال آزگار گذشت

نیامدی تو و ابر از غم نیامدنت

چنان گریست که آب از سر بهارگذشت”

نمیدانم با این سطحی نگری، چرا شاعر تکلیف ” شعرگفتن” ( نه شعر سرودن را) متحمل شده؛ شاید هم جنون ” متشاعری ” او را به این روش ” عمله گی درشعر” کشانیده است.

کلیشه زده گی در مفهوم:

کلیشه زده گی در مفهوم، از آسیب های کلان درغزل امروزاست که این غزل نیز، دچار همین آسیب شده است. به گونه ی مثال:

” بهارآمد و پاییز رفت؛ اما حیف

تمام عمر کلاغان به قارقار گذشت”

یعنی چی؟ ” بهار آمد و پاییزرفت و عمرکلاغان به قارقار گذشت” ، این یک مفهوم و نگرش متعارف است. همه می دانند که این یک قاعده ی فصلی دریک سال است. کجای این نگرش شاعرانه و ازلحاظ مفهوم شالوده شکنانه است. کاش شاعر روی کاغذ را با این نگرش کلیشه ای ” سیاه” نمی کرد و جنون متشاعرانه اش را در پای چیزدیگری ( غیرشعر) می ریخت.

یک بیت و دیگر هیچ:

” بهار ازپس سرمای تیره سربرکرد

بهار از سرتقصیر روزگارگذشت”

اندیشه ی نشخواری – و تاحدی بی مفهوم – این دو مصرع بالا، مرا به یاد همان بیت معروف می اندازد که :

” خام طبعان، بسکه می سازند، معنی ها شهید

شد زمین شعر، آخر چون زمین کربلا