پرسش ها و اندیشه های پراگنده در مورد "هویت"

September 22, 2007
برگرفته از وبلاگ مثل آب مثل آتش

برای یکی از صنف هایم، مقاله ای از جولیا کریستفا را در مورد مسایل هویت و مهاجرت می خواندم. او در این مقاله با اشاره به هویت خودش می گوید: من یک جهان میهنی هستم. این ادعای کریستفا مرا به فکر واداشت. در جهان امروز که هویت به یکی از بحث های خیلی پیچیده و تیوریک در میان اندیشمندان تبدیل شده آیا میتوان به این آسانی هویت خود را تعریف کرد و به یک هویت جهان وطنی رسید؟ ریشه های این طرز تفکر کریستفا چیست؟ اصلا من خودم هویت خود را چگونه تعریف می کنم؟ مسلمان؟ شرقی؟ افغان؟ من تا چه حد شرقیم وقتی بخش عمده تغذیه فکری مرا اندیشه های دانشمندان و متفکرین غربی به عهده دارد؟ منی که در یک کشور غربی درس می خوانم، از هنر و ادبیات غرب تغذیه میشوم و.. در کنار آن، ارزش های به شدت به اصطلاح “شرقی” برایم مهم است.. کیستم، شرقی یا غربی؟ اصولا آیا مشخصه های خیلی روشنی برای جدا کردن غرب و شرق برای بیشتر ما تعریف شده است؟ آیا ما “کاملا شرقی” ویا “کاملا غربی” زندگی می کنیم؟

در زیر مجموعه ای به نام شرق آنقدر فرهنگ های متفاوت و گاهی دور از هم جا داده شده اند، که تعریف شرقی بودن با مثلا ده مشخصه که در مورد همه شرقی ها صدق کند، برای خودم دشوار است… مسلمان بودن هم تقریبا به همان اندازه پیچیده و تعریف نا شده مانده است. اسلام امروز در قالب فرهنگ های متفاوت آنقدر شکل های متغیر به خود گرفته که شاید عده خیلی کمی از مسلمانان باشند که در جزئیات مسایل اسلامی هم نظر باشند و کاملا مانند هم فکر کنند، یا تعریف همسان از مسلمان بودن در دنیای معاصر داشته باشند. افغان؟ این را صادقانه بگویم که اصلا نمیدانم چیست.. با معذرت از کسانیکه این حرف به احساسات شان بر می خورد، باور کنید به احساسات خودم هم بر می خورد، ولی صادقانه با وجود علاقه پرشورم به میهنم و تعهدم به افغانستان، نمیدانم افغانیت یا افغان بودن را چگونه تعریف کنم. افغان بودنم را فقط اینگونه تعریف می کنم که: چون پاکستانی نیستم، عرب نیستم، ایرانی نیستم، بنا بر این نتیجه گیری می کنم که افغانم و باید بر افغان بودن خود پافشاری کنم..

شاید این سر درگمی در هویت از ضعف من باشد ولی گاهی حس می کنم که خیلی ها در اطرافم با این چالش روبرو هستند.. خیلی ها نمیدانند که در این جهانی که از یک طرف به سوی دهکده شدن می رود و از سویی، هویت های بومی در آن روز بروز مهم تر میشود چگونه هویت خود را تعریف کنند؟

نخستین باری که من با پرسش هویت واقعا درگیر شدم در امریکا بود . در اینجا من برای اینکه این هویت را مشخص کنم سرگردان شدم. شاید برای اینکه در افغانستان اصولا نیازی برای تعریف هویتم نداشتم. همه کسانیکه در اطرافم بودند، “افغان” بودند، زبان، دین و آداب و رسومشان برایم آشنا بود.

در سردرگمی روزهای اول “شرقی” بودن، “مسلمان” بودن، “افغان” بودن را اجزای مهم هویت خود میدانستم. اما به مرور زمان، این تعریف ها پریشانی مرا بیشتر کرد. من آموزشم را، طرز زندگی و تفکرم را آنقدر مدیون غرب میدانم که وامدار شرق. من با استفاده از همه وسایل ساخته شده در غرب، خواندن کتاب های نوشته شده در غرب و بوسیله غربی ها و اندیشیدن در یک چهارچوب کاملا غربی که در آن “هویت” خیلی مهم است، تلاش می کردم هویتم را “شرقی” تعریف کنم و این به مرور زمان تناقض آفرین شد. دیدن شرقی هایی که کاملا از من و تعریفم از شرقی بودن فاصله داشتند و به نظرم به اندازه غربی ها “بیگانه” به نظر می رسیدند، مرا دوباره به گوشه تنهایی و تامل دوباره در مورد هویتم سوق داد. آموختن این نکته که مسلمانی من امری بیشتر تقلیدی بوده و من در واقع باید دوباره برای خودم اسلام را کشف کنم، مرا یکبار دیگر در نقطه صفر قرار داد. افغانیت من هم بیشتر با رسوم و رواج ها و آدابی که در خانواده و اجتماع آموخته ام تعریف می شود. آداب و رسوم ما بیشترشان ویژه افغانستان نیست و جنبه اسلامی دارد. آنهایی هم که می ماند: غذایی که در خانه ما پخته می شود، طعم آسیای میانه ای دارد، لباس های که ما می پوشیم یا غربی یا از پاکستان، یا نیمی از افغانستان و نیمی از گوشه ای دیگر جهان است، زبان فارسی که با حداقل دو کشور دیگر مشترک است و از لغات عربی، اصطلاحات ترکی و حالا کلمات انگلیسی فراوان استفاده می کند …

در چنین شرایطی، چگونه می توان به یک هویت بومی پناه برد و خود را با آن تعریف کرد؟ آیا این کار در دنیای جهانی شده ممکن و عاقلانه است؟

تجربه شخصی من و خیلی از کسان دیگری که می شناسم، به من آموختانده که پاسخ این پرسش یک “نه” محکم و قاطع است. هر چند این پاسخ برای ما خیلی دل آزار و نا امید کننده باشد.. خیلی ها از ما شاید به شیوه دیگری تجربه کرده باشیم و بیاندیشیم که داشتن یک هویت جهان وطنی، ممکن است به فرهنگ های بومی ما لطمه بزند. اعتقاد من این است که جهانی شدن هویت به هیچ وجه نمیتواند به ارزش های ماندنی فرهنگ های بومی و به زیبایی آنها صدمه بزند، بلکه در یک جهان انسانی، به هر فرهنگ و شیوه زندگی احترام گذاشته خواهد شد. شما اگر خواستید میتوانید به شیوه مادران تان آشپزی کنید و یا لباس بپوشید، به زبان محلی خود صحبت کنید، بنویسید و زبان محلی خود را اگر می توانید در سطح جهان بشناسانید.. همه اینها تلاش هایی برای گسترده تر ساختن یک هویت انسانی فراگیر خواهد بود. اما اگر می خواهید سالها بدنبال یک هویت گمشده بگردید، توصیه من این خواهد بود که یکبار به خود، محیط اطراف خود، وسایلی که استفاده می کنید، شیوه زندگی و اندیشه هایتان نگاه کنید، بعد از خیرگی تان از تنوع خرده فرهنگ های فشرده شده در چهار چوب یک زندگی، درخشش یک فرهنگ مشترک انسانی را خواهید دید که هویتی همیشه متغیر، پویا، خلاق و فراگیر را در شما شکل داده است. هویتی که میراث مشترک همه انسان های روی زمین از گذشتگان شان است و در جهانی که به همان اندازه که مدیون نیوتون غربی است، از مولانا و فارابی شرقی نیز آموخته است. دنیا و مدنیت معاصر با همه خوبی ها و زشتی هایش، محصول مشترک انسان هایی است که قبلا در آن زندگی می کردند و امروز در آن زندگی می کنند، و این انسانها زن یا مرد، سیاه، سفید، زرد یا سرخ پوست، یهود، مسلمان، هندو یا مسیحی یا لا مذهب، در ساختن این دنیا، تمدن و فرهنگ آن و به میراث گذاشتن یک هویت انسانی مشترک نقش داشته اند. مرز میان فرهنگ ها با وجود تنوع حیرت آفرین شان، مانع در هم آمیختن شان نمی شود و به عقیده من درطول تاریخ بارها در هم آمیختگی تمدن ها، دنیایی جدید و بهتر را خلق کرده است.

اما به دلایل مختلف عاطفی و سیاسی و به دلیل ساده اینکه انسان دوست دارد ویژه باشد و خودش را از دیگران جدا کند، من هم مثل خیلی ها شاید هنوز دنبال یک هویت تعریف شده بومی، سرگردان باشم.. اما یک چیز را می دانم که حد اقل بعد از این تلاش خواهم کرد روزنه ها را برای رسیدن به یک هویت جهان وطنی در اندیشه خودم باز کنم.

………………

این نوشته فقط یادداشت برداری از افکار پراگنده خودم است که انگیزه آن یک مقاله بود. هویت همانطوریکه در آغاز هم گفتم، مسئله پیچیده ای است و نوشتن در مورد آن نیاز به مطالعات عمیق دارد، که من بعد از این تصمیم دارم در مجال مناسب به این مطالعات بپردازم… بنا براین، این نوشته آخرین و قطعی ترین نظر من در این مورد نیست و ممکن است پر از اشتباهات باشد، این نوشته را یکی از همان فضولی های همیشگی من در مسایل پیچیده شمار کنید .. خواهشم این است که با وجود آن، اشتباهاتم را تذکر بدهید و بعد ببخشید، اما به هیچ صورت نادیده نگیرید.. این وبلاگ برای من فرصتی ایجاد کرده که از هر یک از شما عزیزان بیاموزم..

یک یادداشت کوچک دیگر اين كه یکی از هراس های بزرگ من در نوشتن همیشه این بود که شاید ناخود آگاه دیگران را تکرار کنم و اندیشه های دیگران را فقط در قالب کلمات جدید ارائه کنم.. و چه بسا که این بارها رخ داده باشد.. اما جالا حس می کنم که شاید بازگویی ناخود آگاه بعضی از مسایل خود نشانه این باشد که من به فکر کردن در مورد آن موضوعات آغاز کرده ام.. و این خود برای من نشانه مبارکی است.. نشانه اینکه شاید روزی بتوانم دامنه های این تفکر را گسترده تر کنم و روزنه های تازه ای را بگشایم.. اما هنوز این فقط یک امید دور از دست است..
شهرزاد