تغییر جهت به سمت مسوولیت اقتصادی دولت

September 25, 2007

برگرفته از وبلاگ فراتر از نيک و بد

در یک ماه اخیر، افزایش فراتر از طاقت مردم در بهای بعضی از کالاهای اساسی که دولت مجفور به دخالت شد بار دیگر پرسش از ساختار و مسوولیت دولت افغانستان در عرصه اقتصادی را به میان آورد. تاجران نفت و بنزین و گاز و دیگر اجناس اولیه که بهای آنها را تا بیش از یکصد درصد بالا بردند و دلیل آن را افزایش قیمت در سطح جهانی عنوان کردند. اما واقعیت، حکایت از لجام‌گسیختگی رفتار تاجران افغان، در بازار آزاد اقتصادی افغانستان و ضعف دولت در کنترول نورم‌های اقتصادی دارد.

علاوه بر نابسامانی‌های بجا مانده از دوره‌های پیشین، اکنون افغانستان آبستن بحران‌های اجتماعی و سیاسی و امنیتی جدیدی شده است، که تنها به خاطر درک نادرست و همانندسازی کورکورانه از آن چیزی است که “اقتصاد بازار آزاد” نامیده می‌شود.

افغانستان در قانون اساسی جدید، سیستم بازار آزاد را به عنوان سیاست کلان اقتصادی پذیرفته است. پذیرفتن این سیستم از یک سو برآمده از شرایط عینی اقتصادی افغانستان پس از جنگ بود و از سوی دیگر به عنوان الگویی از اقتصاد امریکایی بر دولت‌مردان افغان، خواسته یا ناخواسته زورآور گردید. اکنون پس از پنج و نیم سال، تنگناهای سیاست بازار آزاد و بحران‌های اجتماعی و حتی امنیتی که پیامد آن است، یکی یکی خود را نشان داده و ضرورت تجدید نظر اساسی را به میان آورده است.

اقتصاد بازار به معنای واگذاری تصدی‌های ‌اقتصادی دولتی به بخش خصوصی به خاطر کمی کفایت در مدیریت دولتی و پایین بودن بهره‌وری و زیان‌ده بودن قابل توجیه بود و هست. ادامه فعالیت بسیاری از کارخانه‌ها و بخش‌های اقتصادی دولتی که در رژیم‌های سوسیالیستی پیشین ایجاد گردیده بود دیگر توجیه اقتصادی ندارد و باید به بخش خصوصی واگذار گردد. اما پرسش اصلی در چگونگی ارزش‌گذاری و انتقال مالکیت است از یک سوی دیگر معضل اجتماعی بیکاری احتمالی که پیامد آن است نگرانی دیگری ایجاد کرده است. بسیاری از امکانات و تجهیزات تصدی‌های دولتی در یک کمپنی مدرن خصوصی قابل ادغام و استفاده نیست.

چگونه می‌توان ارزش اقتصادی تصدی‌های دولتی را که در واقع دارایی عامه مردم افغانستان است، سنجید و به بخش مناسب خصوصی واگذار کرد؟ هر بار که زمزمه واگذاری یک بخش مهم اقتصادی مانند شرکت هوایی آریانا به بخش خصوصی شنیده می‌شود، صحبت از دست‌ها و شبکه‌های مافیایی است؛ حتی تا سطح مقام‌های رده بالای دولتی که پس پرده، قصد غارت دارایی دولتی را در سر می‌پروراند و بیشتر از آفرینش یک فعالیت اقتصادی جدید، به غارت دارایی‌ها و ملکیت‌ها می‌اندیشند.

بخش‌های اقتصادی دولتی از تورم کارمند در رنج است. مثلا در حالی که دو تلوزیون خصوصی طلوع و لمر با حدود 160 کارمند و خدمه بیش از 70 درصد بینندگان را در افغانستان در اختیار دارد اما تلویزیون ملی با کمترین جاذبه نزد بینندگان که رسانه دولتی است بیش از 2500 کارمند را در کابل و شعبه‌های ولایتی‌اش در استخدام خود دارد. اگر تلوزیون ملی به بخش خصوصی واگذار گردد شاید فقط کمتر از 100 تن از انبوه کارمندان آن در یک مدیریت جدید توان کار داشته باشند. ولی اینکه سرنوشت دیگر کارمندان آن چه خواهد شد، نگرانی دیگری است که نمی‌توان به آسانی آن را گذاشت و گذشت.

نکته مهم دیگر که در پی‌ریزی یک بنیان اقتصادی برای هر کشوری مهم است پیوند ناگسستنی و وثیق الگوی اقتصادی با شرایط اجتماعی و سیاسی، یعنی همان اقتصاد سیاسی داخلی است که نباید هیچ گاه از نظر سیاست‌گذاران دور گذاشته شود. اگر یک الگوی اقتصادی باعث تورمی مهارناپذیر گردد و اگر به فساد دامن زند و اگر بخش خصوصی قابلیت رقابت سالم خود را از دست بدهد و بخش‌های کوچک اقتصادی در برابر سلطه کمپنی‌های بزرگ از بین برود و اگر بیکاری فزاینده گردد؛ همه اینها بحران‌های اجتماعی و سیاسی را در درون خود می‌پروراند که پیامد آن بی‌ثباتی سیاسی و تمایل افکار عامه به سمت نیروها و افراد افراطی است که البته گرچه در گفتار جاذبه زیاد دارند اما برنامه‌ عمل راهگشایی در چنته ندارند، اما فرصتی مغتنم برای به‌قدرت‌رسیدن می‌یابند. بسیاری از نابسامانی‌های سیاسی در کشورهای در حال توسعه نتیجه برنامه‌های اقتصادی‌یی بوده است که گرچه در بعضی از شاخص‌های توسعه کامیابی‌هایی داشته است اما در کل، این توسعه نامتوازن، جامعه را به سمت نارضایتی عمومی و شورش‌هایی هدایت کرده است، که همان دستاورد اندک را هم بی‌فایده جلوه داده است.

خصوصی‌سازی در بیشتر کشورهای در حال توسعه به دلایلی بسیار پیچیده، بیشترینه به فساد در دستگاه دولت دامن زده است و خارج از کنترول و ناموفق بوده است. خصوصی‌سازی‌ها به شبکه‌یی از مافیای اقتصادی در درون دولت فرصت داده که هر روز فربه‌تر شده و بیشتر توانسته دست به اموال عمومی دراز کند و چرخه اقتصادی فاسدی را در درون دولت بپروراند. ارزیابی‌ها نشان داده است که تصدی‌های دولتی خصوصی شده همچنان بازدهی اقتصادی قابل توجهی نداشته‌اند.

از طرف دیگر هر تعبیر و تعریفی که از خصوصی‌سازی و اقتصاد بازار گردد، نبایستی آن را به معنای رفع مسوولیت دولت در برابر اقشار اجتماعی دانست. هیچ قشر اجتماعی انتظار ندارد و نمی‌تواند بپذیرد که دولت در برابر نیازها و خواسته‌های آنها بی‌تفاوت بماند و به بهانه اقتصاد بازار، از مسوولیت در برابر آنها شانه خالی کند.

دولت در برابر اقشار آسیب پذیر مانند بازنشستگان، سالمندان و بیکاران مسوولیت دارد تا از زندگی ‌آنها به نحوی حمایت کند که به ورطه فقر و ناداری مطلق سقوط نکنند. دولت مسوولیت دارد تا میزان بیکاری را تا حد تحمل‌پذیری پایین نگاه دارد و از بیکاران و کسانی که شغل‌شان را از دست داد‌ه‌اند تا زمانی‌ که توان اتکا و ایستادن برپای خود را بدست نیاورده‌اند، حمایت مالی نماید و در یافتن شغل مناسب یا راه‌اندازی کار-و-بار مناسب یاری‌شان کند. دولت مسوولیت دارد تا خدمات صحی و درمانی اولیه را در حالی که با بهترین امکانات فراهم می‌گردد، با نازل‌ترین قیمت بخصوص برای اقشار کم‌درآمد جامعه فراهم سازد.

دولت چگونه می‌تواند به همه این انتظارات و مسوولیت‌‌ها پاسخی قابل قبول بدهد؟ هر بخش اقتصادی مانند بخش‌های اقتصادی دولتی، بازارهای مالی و پولی مانند بانک‌ها و کمپنی‌های کوچک و کمپنی‌های بزرگ هر کدام نیازهای خاص خود را دارند و انتظار دارند تا دولت با اتخاذ سیاست‌های مالی و پولی مناسب، بیمه و حمایت از تولید داخلی در برابر واردات اجناس خارجی و همچنین گسترش بازار‌های صادراتی در کشورهای منطقه و جهان یاری‌شان کند. اما چگونه؟ آیا دولت می‌تواند بگوید اقتصاد بازار آزاد را پذیرفته و بر اساس آن در برابر این بخش‌های اقتصادی پاسخگو نیست؟

هیچ ‌اقتصادی بدون مهیا بودن زیربناهای اقتصادی، در مسیر بالندگی و توسعه قرار نمی‌گیرد. در پنج و نیم سال گذشته به نسبت کمک‌های هنگفتی که به افغانستان شده است، به زیربناهای اقتصادی توجه‌ کمی شده و دلیل عمده آن، بی‌علاقگی دولت برای به دست گرفتن مستقیم پرو‌ژه‌های بزرگ اقتصادی است. در آن جاهایی هم که با پول‌های گزاف پروژه‌هایی به بهره‌برداری رسیده است، چنان کیفیت کار پایین بوده که در مدت بسیار کم باز به حالت ویرانی اول برگشته است. برای نمونه سرک‌سازی را می توان نام برد، که دولت آن را همچون “جهاد” کرده است. به جرات می‌توان گفت که با وجود مصرف هزینه‌های بسیار بالا، سرک‌های ساخته شده توسط کمپنی‌های خصوصی و کشورهای دونر، پایین‌ترین کیفیت را داشته است.

نتیجه دیگر بی‌تمایلی دولت در بدست گرفتن مدیریت اقتصادی، پایین آمدن توان ارزیابی و نظارت بر پروژه‌هاست. دولت افغانستان همان توان اندک ارزیابی را که در اداره سابق و سنتی خود داشت، نیز از دست داده است. هیچ کنترول موثری نه در حساب‌دهی مالی و مالیاتی و نه در ارزیابی فنی و تخنیکی بر پرو‌ژه‌های بزرگ اقتصادی و عملکرد کمپنی‌های داخلی و خارجی وجود ندارد. گرچه دولت افغانستان به صورت اسمی هنوز کلیدها و شاهرگ‌های اقتصادی را در اختیار دارد اما نسبت به استفاده موثر از آن بی‌اعتنا و کم‌توجه بوده است و اگر از نقش باندهای فاسد کننده اقتصادی بگذریم، آنچه امروز می‌گذرد فقط پیامد بی‌علاقگی دولت در مدیریت اقتصادی است.

اگر اثرات اقتصاد غیرقانونی تریاک را هم بر بی‌مسوولیتی‌های دولت بیافزایم؛ نابسامانی وضعیت جاری اقتصادی و تنگنا‌ها و تنگدستی فزاینده مردم و گسترش نارضایتی عمومی بیشتر قابل درک می‌گردد. آن روز دیر نخواهد آمد که انبوه مردم گرسنه و گرفتار در نیازهای اولیه زندگی، به نارضیان مسلح بپیوندند و یا به سرک‌ها سرازیر گردند و یا از روی ناچاری به شعارهای جریان‌های افراطی دل ببندند.

دولت از کارنامه‌های اقتصادی خود با ارایه ارقام کلی در مقایسه با وضعیت دوره طالبان دفاع می‌کند. مثلاً سخنگویان دولت تکرار می‌کنند که در مقایسه با دوره طالبان، اکنون بیش از 6 میلیون کودک به مدرسه‌ها می‌روند. یا درامد سرانه هر افغان از مرز 370 دالر گذشته است. تا کی این شیوه دفاع قناعت بخش خواهد بود؟ کسی در اصحاب دولت پاسخی ندارد. اگر ارزیابی‌های منصفانه بر پایه این منطق که از آنچه باید می‌شد و یا در برنامه بود که بشود یا وعده داده شده بود اما نشده است باشد؛ نه دولت افغانستان و نه جامعه جهانی پاسخ رضایت‌بخشی ندارد. مقایسه وضعیت فعلی با دوره طالبان شاید در شش ماه اول پس از سقوط طالبان درست و منطقی بود، اما حالا منطقی نیست و قانع‌کننده نمی‌تواند بود. چاره کار چیست و دولت و جامعه جهانی چه می‌تواند بکند؟ در واقع هیچ کس یک پاسخ روشن ندارد و نباید هم انتظار یک پاسخ ساده را داشته باشیم. تنها می‌توان بر تجدید نظر در راه غلطی که در آن روان هستیم تاکید کنیم.

پیشنهاد نویسنده این سطور ساده است: دولت باید همزمان با پیش‌برد یک اقتصاد مبتنی بر رقابت آزاد، مسوولیت‌های اقتصادی خود را در حمایت اجتماعی بپذیرد و کنترول شاهرگ‌ها و شاخص‌های اقتصادی را بیش از پیش جدی بگیرد و سامان‌ دهد تا جایی که بخش خصوصی و دولتی اقتصادی را در سطح برنامه‌های کلان رشد اقتصادی هدایت بتواند؛ در گفتگوهای اقتصادی با کشورهای منطقه و در سازمان‌های همکاری اقتصادی منطقه‌يي، نیازهای داخلی اقتصاد افغانستان را در اولویت قرار دهد؛ حتی اگر در جاهایی برخلاف نورم‌های اقتصاد بازار باشند. به هر حال هیچ‌کس نگفته است که همه شاخص‌های اقتصاد بازار مصون از خطا و مقدس‌اند.

جریان خصوصی‌سازی تصدی های دولتی باید از اساس و به طور کامل متوقف گردد. اکنون تصدی‌های اقتصادی دولت چندان زیاد نیست که بار بسیار کلان و تحمل‌ناپذیری بر دوش دولت باشد. به جای خصوصی‌سازی بی‌رویه و توام با فساد فزاینده، باید دولت بر مدرن سازی تصدی‌های اقتصادی دست‌داشته خود و بکارگیری مدیریت مدرن در آنها برای افزایش بازدهی اقتصادی تاکید داشته باشد تا از این راه هم دست طمع‌کاران قطع گردد و هم توان فنی و تخنیکی دولت افزایش یابد. دولت باید خود مسوولیت مدیریت ‍پروژه‌های کلان اقتصادی زیربنایی را در دست بگیرد و در ارزیابی پروژه‌هایی که بخش خصوصی پیش می‌برند دیگر بدون ملاحظات سیاسی داخلی و بین‌المللی تنها به نورم‌های بهره‌وری اقتصادی آنها توجه نماید. راه‌حل میانه دیگر ایجاد شرکت‌های مختلط سهامی با کمپنی‌های خارجی و داخلی است البته به نحویی که سهم در حدی باشد که توان دخالت و تصمیم‌گیری را برای دولت محفوظ بماند.

Advertisements

پرسش ها و اندیشه های پراگنده در مورد "هویت"

September 22, 2007
برگرفته از وبلاگ مثل آب مثل آتش

برای یکی از صنف هایم، مقاله ای از جولیا کریستفا را در مورد مسایل هویت و مهاجرت می خواندم. او در این مقاله با اشاره به هویت خودش می گوید: من یک جهان میهنی هستم. این ادعای کریستفا مرا به فکر واداشت. در جهان امروز که هویت به یکی از بحث های خیلی پیچیده و تیوریک در میان اندیشمندان تبدیل شده آیا میتوان به این آسانی هویت خود را تعریف کرد و به یک هویت جهان وطنی رسید؟ ریشه های این طرز تفکر کریستفا چیست؟ اصلا من خودم هویت خود را چگونه تعریف می کنم؟ مسلمان؟ شرقی؟ افغان؟ من تا چه حد شرقیم وقتی بخش عمده تغذیه فکری مرا اندیشه های دانشمندان و متفکرین غربی به عهده دارد؟ منی که در یک کشور غربی درس می خوانم، از هنر و ادبیات غرب تغذیه میشوم و.. در کنار آن، ارزش های به شدت به اصطلاح “شرقی” برایم مهم است.. کیستم، شرقی یا غربی؟ اصولا آیا مشخصه های خیلی روشنی برای جدا کردن غرب و شرق برای بیشتر ما تعریف شده است؟ آیا ما “کاملا شرقی” ویا “کاملا غربی” زندگی می کنیم؟

در زیر مجموعه ای به نام شرق آنقدر فرهنگ های متفاوت و گاهی دور از هم جا داده شده اند، که تعریف شرقی بودن با مثلا ده مشخصه که در مورد همه شرقی ها صدق کند، برای خودم دشوار است… مسلمان بودن هم تقریبا به همان اندازه پیچیده و تعریف نا شده مانده است. اسلام امروز در قالب فرهنگ های متفاوت آنقدر شکل های متغیر به خود گرفته که شاید عده خیلی کمی از مسلمانان باشند که در جزئیات مسایل اسلامی هم نظر باشند و کاملا مانند هم فکر کنند، یا تعریف همسان از مسلمان بودن در دنیای معاصر داشته باشند. افغان؟ این را صادقانه بگویم که اصلا نمیدانم چیست.. با معذرت از کسانیکه این حرف به احساسات شان بر می خورد، باور کنید به احساسات خودم هم بر می خورد، ولی صادقانه با وجود علاقه پرشورم به میهنم و تعهدم به افغانستان، نمیدانم افغانیت یا افغان بودن را چگونه تعریف کنم. افغان بودنم را فقط اینگونه تعریف می کنم که: چون پاکستانی نیستم، عرب نیستم، ایرانی نیستم، بنا بر این نتیجه گیری می کنم که افغانم و باید بر افغان بودن خود پافشاری کنم..

شاید این سر درگمی در هویت از ضعف من باشد ولی گاهی حس می کنم که خیلی ها در اطرافم با این چالش روبرو هستند.. خیلی ها نمیدانند که در این جهانی که از یک طرف به سوی دهکده شدن می رود و از سویی، هویت های بومی در آن روز بروز مهم تر میشود چگونه هویت خود را تعریف کنند؟

نخستین باری که من با پرسش هویت واقعا درگیر شدم در امریکا بود . در اینجا من برای اینکه این هویت را مشخص کنم سرگردان شدم. شاید برای اینکه در افغانستان اصولا نیازی برای تعریف هویتم نداشتم. همه کسانیکه در اطرافم بودند، “افغان” بودند، زبان، دین و آداب و رسومشان برایم آشنا بود.

در سردرگمی روزهای اول “شرقی” بودن، “مسلمان” بودن، “افغان” بودن را اجزای مهم هویت خود میدانستم. اما به مرور زمان، این تعریف ها پریشانی مرا بیشتر کرد. من آموزشم را، طرز زندگی و تفکرم را آنقدر مدیون غرب میدانم که وامدار شرق. من با استفاده از همه وسایل ساخته شده در غرب، خواندن کتاب های نوشته شده در غرب و بوسیله غربی ها و اندیشیدن در یک چهارچوب کاملا غربی که در آن “هویت” خیلی مهم است، تلاش می کردم هویتم را “شرقی” تعریف کنم و این به مرور زمان تناقض آفرین شد. دیدن شرقی هایی که کاملا از من و تعریفم از شرقی بودن فاصله داشتند و به نظرم به اندازه غربی ها “بیگانه” به نظر می رسیدند، مرا دوباره به گوشه تنهایی و تامل دوباره در مورد هویتم سوق داد. آموختن این نکته که مسلمانی من امری بیشتر تقلیدی بوده و من در واقع باید دوباره برای خودم اسلام را کشف کنم، مرا یکبار دیگر در نقطه صفر قرار داد. افغانیت من هم بیشتر با رسوم و رواج ها و آدابی که در خانواده و اجتماع آموخته ام تعریف می شود. آداب و رسوم ما بیشترشان ویژه افغانستان نیست و جنبه اسلامی دارد. آنهایی هم که می ماند: غذایی که در خانه ما پخته می شود، طعم آسیای میانه ای دارد، لباس های که ما می پوشیم یا غربی یا از پاکستان، یا نیمی از افغانستان و نیمی از گوشه ای دیگر جهان است، زبان فارسی که با حداقل دو کشور دیگر مشترک است و از لغات عربی، اصطلاحات ترکی و حالا کلمات انگلیسی فراوان استفاده می کند …

در چنین شرایطی، چگونه می توان به یک هویت بومی پناه برد و خود را با آن تعریف کرد؟ آیا این کار در دنیای جهانی شده ممکن و عاقلانه است؟

تجربه شخصی من و خیلی از کسان دیگری که می شناسم، به من آموختانده که پاسخ این پرسش یک “نه” محکم و قاطع است. هر چند این پاسخ برای ما خیلی دل آزار و نا امید کننده باشد.. خیلی ها از ما شاید به شیوه دیگری تجربه کرده باشیم و بیاندیشیم که داشتن یک هویت جهان وطنی، ممکن است به فرهنگ های بومی ما لطمه بزند. اعتقاد من این است که جهانی شدن هویت به هیچ وجه نمیتواند به ارزش های ماندنی فرهنگ های بومی و به زیبایی آنها صدمه بزند، بلکه در یک جهان انسانی، به هر فرهنگ و شیوه زندگی احترام گذاشته خواهد شد. شما اگر خواستید میتوانید به شیوه مادران تان آشپزی کنید و یا لباس بپوشید، به زبان محلی خود صحبت کنید، بنویسید و زبان محلی خود را اگر می توانید در سطح جهان بشناسانید.. همه اینها تلاش هایی برای گسترده تر ساختن یک هویت انسانی فراگیر خواهد بود. اما اگر می خواهید سالها بدنبال یک هویت گمشده بگردید، توصیه من این خواهد بود که یکبار به خود، محیط اطراف خود، وسایلی که استفاده می کنید، شیوه زندگی و اندیشه هایتان نگاه کنید، بعد از خیرگی تان از تنوع خرده فرهنگ های فشرده شده در چهار چوب یک زندگی، درخشش یک فرهنگ مشترک انسانی را خواهید دید که هویتی همیشه متغیر، پویا، خلاق و فراگیر را در شما شکل داده است. هویتی که میراث مشترک همه انسان های روی زمین از گذشتگان شان است و در جهانی که به همان اندازه که مدیون نیوتون غربی است، از مولانا و فارابی شرقی نیز آموخته است. دنیا و مدنیت معاصر با همه خوبی ها و زشتی هایش، محصول مشترک انسان هایی است که قبلا در آن زندگی می کردند و امروز در آن زندگی می کنند، و این انسانها زن یا مرد، سیاه، سفید، زرد یا سرخ پوست، یهود، مسلمان، هندو یا مسیحی یا لا مذهب، در ساختن این دنیا، تمدن و فرهنگ آن و به میراث گذاشتن یک هویت انسانی مشترک نقش داشته اند. مرز میان فرهنگ ها با وجود تنوع حیرت آفرین شان، مانع در هم آمیختن شان نمی شود و به عقیده من درطول تاریخ بارها در هم آمیختگی تمدن ها، دنیایی جدید و بهتر را خلق کرده است.

اما به دلایل مختلف عاطفی و سیاسی و به دلیل ساده اینکه انسان دوست دارد ویژه باشد و خودش را از دیگران جدا کند، من هم مثل خیلی ها شاید هنوز دنبال یک هویت تعریف شده بومی، سرگردان باشم.. اما یک چیز را می دانم که حد اقل بعد از این تلاش خواهم کرد روزنه ها را برای رسیدن به یک هویت جهان وطنی در اندیشه خودم باز کنم.

………………

این نوشته فقط یادداشت برداری از افکار پراگنده خودم است که انگیزه آن یک مقاله بود. هویت همانطوریکه در آغاز هم گفتم، مسئله پیچیده ای است و نوشتن در مورد آن نیاز به مطالعات عمیق دارد، که من بعد از این تصمیم دارم در مجال مناسب به این مطالعات بپردازم… بنا براین، این نوشته آخرین و قطعی ترین نظر من در این مورد نیست و ممکن است پر از اشتباهات باشد، این نوشته را یکی از همان فضولی های همیشگی من در مسایل پیچیده شمار کنید .. خواهشم این است که با وجود آن، اشتباهاتم را تذکر بدهید و بعد ببخشید، اما به هیچ صورت نادیده نگیرید.. این وبلاگ برای من فرصتی ایجاد کرده که از هر یک از شما عزیزان بیاموزم..

یک یادداشت کوچک دیگر اين كه یکی از هراس های بزرگ من در نوشتن همیشه این بود که شاید ناخود آگاه دیگران را تکرار کنم و اندیشه های دیگران را فقط در قالب کلمات جدید ارائه کنم.. و چه بسا که این بارها رخ داده باشد.. اما جالا حس می کنم که شاید بازگویی ناخود آگاه بعضی از مسایل خود نشانه این باشد که من به فکر کردن در مورد آن موضوعات آغاز کرده ام.. و این خود برای من نشانه مبارکی است.. نشانه اینکه شاید روزی بتوانم دامنه های این تفکر را گسترده تر کنم و روزنه های تازه ای را بگشایم.. اما هنوز این فقط یک امید دور از دست است..
شهرزاد


Korean Hostage Deal

September 13, 2007

Taliban insurgents finally released the group of 19 South Koreans from their custody recently. This was the first time that the Taliban kidnapped a large number of foreigners in Afghanistan and it’s a warning to all other foreigners working in Afghanistan to take more caution when they travel from one province to another., The kidnapping of the South Korean group sparked anger of many Afghan people.

Because they were innocent civilians and it’s against our religion and culture to kidnap innocent civilians, especially women. But unfortunately the Taliban did not care about Afghan culture and prestige. Our great prophet Mohammed peace be upon him advised his forces to only kill those enemies who fight with you face to face on the battle ground – do not kill their women and children – do not kill the young and old men who work on their fields and those who are civilians. But the Taliban broke all the teachings of Islam and kidnapped civilians who were mostly women and came here to help us.

Although some people think they came here to teach Christianity but most Afghan people believe that they came to help us and they condemned Taliban for kidnapping the Koreans. Afghans want to have good relationships with all countries around the world so we hope that the people of South Korea do not think that all Afghans are like the Taliban insurgents. They must know that the Taliban is a rebel group that can do anything for their own benefit and that has nothing to do with the Afghan people. The Afghan people are brave and hospitable and would never do such an action to make a bad name for themselves.

I think it would have been better if the Afghan government had made a deal with Taliban instead of the Korean government. The Taliban demanded the release of one Taliban commander from the custody of the Afghan government which could have been better than the Korean government dealing with the Taliban. According to some reports, the Taliban got a ransom from the Korean government to release the Korean citizens. Even though the release of a Taliban commander is a big mistake, it would have been better than the $20 million deal and the withdrawal of the Korean troops from Afghanistan. 20 million dollars is a lot of money and the Taliban can buy weapons to use against the Afghan and coalition forces and they can increase and arrange more suicide attacks around the country which will kill dozens of innocent people. I hope in the future the Afghan government should be the one to deal with the Taliban not the other government.

The presence of foreign troops is very important for peace and stability of Afghanistan. Even though the South Koreans have a small number of their troops in our country, and we have already thousands of foreign troops in our country, the terrorists have not been completely defeated and our own army is not strong enough to fight our enemies by themselves. Therefor we will need the presence of foreign troops in Afghanistan for a few more years and it will be more useful if we have more troops from different countries.

If in the future any kidnap cases happen in our country then our own government is responsible to deal with kidnappers, not the 3rd country. If the other countries make deals with insurgents it will show the weakness and weak authority of our government and our people will lose their trust in their current government.

I advise foreign nationals not to travel anywhere, particularly to the south and eastern provinces, without a security escort, otherwise there will be a risk of kidnapping. The best and safest way for foreigners to travel to Kandahar, Mazar-e-Sharif, Herat and Jalalabad provinces is to travel by plane. It’s cheap and safe. There are flights to these provinces 3 times a week. If they don’t want to fly then they should talk with Afghan security forces before they travel. The security forces can advise them better about the situation on the motorways.

Our foreign friends should also keep in mind that if they came here for missionary activities then the Afghan people will not help them. They should know that Afghans will never accept those who are trying to carry out missionary activities. Afghans love their own religion and culture. They also love freedom but as long as it doesn’t offend their religion.

Taliban is using this new tactic of hostage-taking to take advantages from the Afghan government and foreign countries that helps us in both security and reconstruction. After the successful official deal with the South Korean government, the Taliban demonstrated their wide presence in different provinces. This deal will encourage more kidnappings and the Taliban will try to kidnap more civilians to get more ransoms and advantages from the Afghan and foreign governments so we hope the foreigners will take more caution when traveling around the country. It will be safe for their own life and it will also stop the Taliban from getting ransoms and use the ransom back against the Afghan people government and foreign countries.

from Afghan Warrior


جستاری بر فرهنگ روشنفکری

September 12, 2007
برگرفته از وبلاگ جاوید فرهاد

روشنفکری از باب مقوله های ارزشی، از دیدگاه جامعه شناسیست. اما مشروط بر اینکه توجیه مشخص و فراگیر از این عنصر، به عنوان یک روند پویا ارائه گردد. توجیه مشخص، زمانی می تواند بدست آید که روشنفکر شناخت ژرف از اصل “فرهنگ روشنفکری” داشته باشد. به منظور پی گیری بهتر و شناخت ژرفتر این مسأله، ارزشهای معیاری فرهنگ روشن فکری را کالبد شکافی می کنیم:

فرهنگ روشنفکری چیست؟

از لحاظ هنجارهای ارزش شناسانه، فرهنگ روشنفکری: “آمیزه ای از آگاهی و خود آگاهی در ذهن روشنفکر است”.(1)

از دانشها و دانستنیهای بیرونی است که به تعبیر فلاسفه “ماهیت عرضی” در ضمیر روشنفکر دارد.(فراگیری علوم متداوله عصر و تجربیات خواه قیاسی، خواه استقراری و خواه تمثیلی) و دیگری مساویست به شناخت ماهیت فردی خود روشنفکر یا فلسفه شنخت خودی ( دانش درونی) آن. به تعبیر دکتر شریعتی ” خودشناسی” روی دیگری از سکه خودآگاهی است که ماهیتش از نظر فلسفه ” جوهری” است نه عرضی.

آگاهی و خود آگاهی دو عنصریست که به عنوان سازنده ترین اصل، فرهنگ روشنفکری را می سازند.طبیعیست که این دو عنصر(آگاهی و خود آگاهی) در ابعاد مختلف، سازندۀ روند روشنفکری و فرهنگ آن است. خود آگاهی همانسانیکه از دیدگاه معیارهای ارزش شناسی، ارزش فی نفسه در وجود روشنفکری است؛ بیشتر زمینه “فطری” در عکس آن زمینۀ ” کسبی”. مثل توجیه ماهیت و ارزش روشنفکری در خود روشنفکر. برای زمینه یابی و پی جویی بیشتر، بهتر است اندکی در باب فطرت روشنفکری تعبیر اجمالی ارائه گردد تا در نحوۀ بحث مان، اشکالی به عنوان ابهام راه نیابد.

فطرت روشنفکری:

در آغاز بحث گفتیم روشنفکر دو ماهیت دارد؛ یکی عرضی و دیگری ” جوهری” یعنی دو ارزش در وجودش است یکی درونی(جوهری) و دیگری بیرونی(عرضی).

“فطرت” به تعبیر حکما و فلاسفه اشراق(2) از باب مقوله های آسمانی است که در وجود انسان به ودیعه گزارده شده. یعنی امانتیست که خداوند (ج) به انسان سپرده است. فطرت در لغت بع معنی: “سرشت،طبیعت، نهاد، صفت طبیعی انسان است.” فطری” منسوب به فطرت، ذاتی، طبیعی و جبلی آمده است.

با استناد بر این اصل، ماهیت جوهری انسان روشنفکر یک ودیعه لاهوتیست که مساوی می شود به آگاهی روشنفکر و در اصل فطرت روشنفکری یا سرشت فی نفسۀ آن.

ماهیت عرضی یا ارزش بیرونی زمینۀ کسبی دارد. یعنی در اثر سعی و تلاش بی حد و حصرف به منظور فراگیری دانشهای کهن و متداول عصر به دست می آید.

ماهیت عرضی ( ارزش بیرونی) در وجود روشنفکر مساویست به آگاهی و کوشش فردی جهت حصول علوم معقول و منقول زمان. پس فرهنگ روشنفکری دو زمینه دارد؛ کی ” آگاهی” و دیگری ” خود آگاهی”.

سلیقه ها، انتخاب، آموزشهای آکادمیک، معیارها و سنت های روشنفکری، جزئیاتی اند که به عنوان یک اصل کلی، سازندۀ کل فرهنگ روشنفکری اند. به تعبیر مشروحتر: در وهلۀ نخست روشنفکر باید تمامی این ارزشها را در خود داشته باشد و یا حداقل دو تا از این ارزشها، به گونۀ بارز و قابل ملاحظه با او باشد.

افزون بر داشتن دو عنصر آگاهی و خود آگاهی مهمترین جانمایه فرهنگ روشنفکری برای روشنفکر، ” درد” و “درک” است یا به تعبیر بهتر و روشنتر درد روشنفکر و قدرت درک روشنفکر است.

معمولاً در جامعه، آدمها به سه دسته یا سه گروه بخشبندی می گردند:

1_آدمهایی که دارای درک اند نه درد.

2_آدمهایی که هم دارای درک اند و دارای درد.

3_آدمهایی که هم دارای درک اند و هم دارای درد.

دسته اول و دوم کسانی اند که دارای زمینه های ضعیف و کمرنگ روشنفکری اندم اما دسته سوم انسانهایی اند که با داشتن همان دو تا ارزش ( درک و درد)، روشنفکری اند به معنای واقعی کلمه. درک و درد دو عنصریست؛ آمیزۀ آگاهی و خود آگاهی. به این تعبیر که اگر آگاهی و خود آگاهی از روی درد و درک مایه داشته باشند، اصل تعهد و مسؤولیت روشنفکرانه به نقل از شریعتی برای روشنفکران “مسؤول” چیزی در حد یک ملکه ذهنی می شود و با استناد بر همین توجیه، فرهنگ مسؤول روشنفکری شکل می یابد. پس از آن روشنفکر با درونمایه ی قوی از فرهنگ مسؤول روشنفکری، مسؤولانه می اندیشد و متعهدانه طرح ارائه می دهد.

مسؤولانه اندیشیدن روشنفکر و متعهدانه طرح ارائه دادن او، منوط بر عملی ساختن این عملیه ها، توسط عمله های روشنفکری است. ولی یک مسأله قابل یاددهانیست که اصل ” تعهد و مسؤولیت” چیزی وارد شده و داده شده برای روشنفکر نیست؛ بل جوهره یست آمیزۀ فطرت روشنفکر و روند روشنفکری سرچشمه می یابد.یعنی فی نفسه در وجود روشنفکر است (روشنفکری که مایه از فرهنگ اصیل روشنفکری دارد.)

در فرهنگ روشنفکری، روشنفکر مسؤول و متعهد معنای فراگیر و گسترده دارد. تنها روشنفکران حوزه یی و گروهی که با سیاستهای محدود می اندیشند و طرح ارائه می دهند، روشنفکران مسؤول نیستند بلکه هر انسانی که دارای درک و درد اجتماعی است، روشنفکر مسؤول است. از دیدگاه اجتماعی و جامعه شناسانه روشنفکری و دو اصل تعهد و مسوولیت به بار معنایی گسترده در متن جامعه دارد.

بدون شک که این بار معنایی اجتماعی، سیاست معین و شگردهای لازم سیاسی را با خود دارد، اما نه یک سیاست محدود و منحصر به فرد و آیین خاص را.

مهمترین وجه افتراق بین این دو دیدگاه در نحوۀ تعبیر این دو ( سیاست و جامعه شناسی) است. جامعه شناسی مقوله روشنفکری و اصل تعهد و مسؤولیت را بار معنایی اجتماعی می دهد و همانسان مسؤولیت روشنفکری را با گستردگی بیشتر معرفی می کند.اما سیاست، آن هم سیاستهای حوزه یی، تنظیمی و گروهی، منحصر به برنامۀ محدود خودش، تعهد و مسؤولیت را برای روشنفکر بیان و معرفی میکند. بزرگترین اشکال نیزاز همین توجیه و مفهوم محدوده آفرین منشأ می گیرد و روشنفکر ناگزیر است که پس از آن محدودیتی که از جانب سیاستهای محدود و آگاه منحصر به یک تنظیم با گروه سیاسی به او اعمال می شود، محدوده یی بیندیشد و بیشتر پی تعلقات محدود گروهی و تنظیمی برود تا پی تعلقات و ارزشهای فراگیر اجتماعی و سیاستهای به هر حال گسترده. این دسته از روشنفکران که از مقوله های تعهد و مسؤولیت روشنفکرانهف توجیه بسته و محدوده پذیردارند، در فرهنگ اصیل و گسترده ی روشنفکری، روشنفکران مسؤول گروهی و تنظیمی با برداشتهای یک سویه اند که درک، درد و دریافت شان از مسایل مختلف اجتماعی یک بعدی است و متأثر از یک فرهنگ روشنفکری سیاسی و گاه ایدیالوژیک هستند.

ارزش فرهنگ روشنفکری:

مهمترین ویژگی فرهنگ روشنفکری و ارزش آن برای روشنفکر، داشتن برخی مشخصه های ارزشیست که با فراگیری آن روشنفکر می تواند نقش عاملی اش را به گونۀ جدی در جامعه ایفا کند که این ویژگی ها چنین است:

ظرفیت بخشیدن بهتر برای درک زود رس از مسایل.

داشتن زمنیه در دو بعد احساس آن به عنوان یک در اجتماعی و فراگیر.

با تعهد نگاه کردن به مسایل و با مسؤولیت طرح ارائه دادن

درک و بعد توجیه، تعبیر و تأویل زمانی و فرازمانی از مقوله ی سنت در جامعه.

بینش ژرف از خاستگاه روشنفکری و بعد جایگاه آن در جامعه.(3)

درک خلاء میان روند روشنفکری و توجیه عوام از اصل روشنفکری.

هنجار شکنی های هنجار آفرین به جای ناهنجاری های حاکم.

ژرف اندیشی به جای ابهام اندیشی.

سیاست گذاری به جاری سیاستبازی

با استناد بر همین موارد، فرهنگ روشنفکری تأثیر به سزایی می تواند در جهت ساختن جامعۀ روشنفکری داشته باشد و بعد با این تأثیر گیری، روشنفکر می تواند تأثیر گزاری عمیقی در ساختار جامعه وارد کند.

پانویس:

1_دموکراسی و روشنفکران، اکبر گنجی، چاپ اول، تهران، انتشارات نقره، ص 127

g2_”اشراق در لغت روشن شدن، درخشیدن، تابان گشتنف برآمدن آفتاب، روشن و تابان شدن آفتاب معنی می دهد. به صورت مجاز، به معنی الهام گرفتن است.” “حکمت اشراق”: فلسفه ای است که مبتنی بر وصول به حقایق از طریق “کشف و شهود” اشراق است. بانی و مروج آن در اسلام شیخ شهاب الدین سهروردی است که از فلسفه افلاطون و حکمت نو افلاطونی و حکمت رایج در ایران استفاده کرده است.”

3_ در مورد “خاستگاه” و ” پایگاه” روشنفکری دو فرضیه وجود دارد:

یکی آنکه خاستگاه روشنفکری، فرهنگ روشنفکری است. یعنی روشنفکر با داشتن ارزشهای معیاری و فی نفسه از فرهنگ روشنفکری، ماهیتش را شکل می دهد که مساوی به شناختش از سنت ها و هنجارهای روشنفکریست.

دوم آنکه پایگاهش جامعه است. یا به تعبیر بهتر: ماهیتش نظر به عامل بودنش در جامعه از گونۀ فردی بیرون می آید و ماهیت اجتماعی کسب می کند. یعنی می شود تأثیر گزار در جامعه.


پارلمان یا بستر ستیزه با سکولاریزم؟

September 11, 2007

از وبلاگ

http://www.aunai.blogfa.com


پارلمان و نظام مبتنی بر آرایه های پارلمانی یکی از مبانی اصلی دموکراسی و نماد حاکمیت مردم برمردم تلقی میگردد. اما اینکه ارزشهای دموکراتیک وحاکمیت مردم برمردم چه گونه تعمیل و تطبیق میگردد، بستگی به سطح رشد فکری مردم ومیزان شناخت نخبه گان جامعه از معیارها و پیشفرض های دموکراسی دارد. وجود پارلمان دریک کشور و یا نظام مبتنی بر آرایه های پارلمانی به خودی خود نمیتواند ممثل حاکمیت مردم ، مروج ارزشهای دموکراتیک و تعریف گر رویکرد های جامعه باشد؛ مگر اینکه اعضای آن به اصول و ارزشهای دموکراتیک و منافع مردم متعهد وآشنا باشند. تاریخ معاصر، پارلمانهای بسیاری را تجربه کرده است که ظاهرا با آرایه های نظام وقواعد پارلمانی آراسته بوده اند اما درعمل چهره ی ناکارآمد ترین پارلمان را به نمایش گذاشته اند.

پارلمان موجود افغانستان، بدون هیچ تردیدی درردیف همین گونه پارلمانها قرار می گیرد که با دامنه ای عریض وطویل آن و امتیازات نامتجانس اعضای آن با واقعیت های جامعه، چهره واندام ناکارآمد آشفته ترین پارلمان را به تصویر میکشد. اکثر اعضای این پارلمان، به جای پرداختن به علایق حیاتی و نیازهای مبرم مردم و قانونمند ساختن متغیرهای اجتماعی درجهت آسایش، تامین رفاه وامنیت مردم و به جای ترویج و تبلیغ اندیشه های همبستگر و پیوستگر، عملا تعصب ساختاری شده دربرابر ارزشهای دموکراتیک و فراتر ازآن عقده های گره خورده ای ایدیولوژیک را به نمایش میگذارند. درتمام کارکردهای پارلمان از آغاز فعالیت آن تا اکنون، هیچ اقدام ومصوبه ی ثمر بخشی را نمیتوان سراغ گرفت، که مبیین اثر گذاری پارلمان دربهبود اوضاغ آشفته و درهم پیچیده ی موجود افغانستان باشد و یا به عنوان مرجع قانون گذار، پدیده های تعریف ناشد ه و قانون گریز را تعریف کرده و آنها را در پیرایه های قانونی آراسته باشد.

موضوع جدیدی که دراین روزها درمرکز مشاجرات اعضای پارلمان قرار گرفته است و از طرف دگر، تعجب توام با نگرانی را درمیان بسیاری ازمردم و کارشناسان مسایل افغانستان برانگیخته است، مسله ی کمیسونهای مستقل و بالاخص کمیسون حقوق بشر و اتهام وارده علیه تنی چند از اعضای رهبری این کمیسون است. آقای سیاف که تفکر ستیزه با سکولاریزم و نوگرایی را در پارلمان رهبری وهدایت میکند، مبتکر اصلی ی این گونه مباحث است که با طرح این گونه مسایل، هر ازگاهی خصومت وعداوت ساختاری شده اش را نسبت به ارزشهای دموکراتیک درمعرض نمایش قرار میدهد. آقای سیاف یکی ازمعدودکسانی اند که ریش و دستار ایشان درپشت بسیاری از بحرانهای نفس گیر و مصیبت گستر دراین سه دهه ی اخیر، قرار دارند. نقش جناب ایشان، درایجاد, تمویل و تداوم بسیاری از این بحرانها، برجسته تر ازآن است که نیاز به شواهد ومدارک داشته باشد. آقای سیاف یکی از طراحان اصلی دولت انتقالی مجاهدین است که جایگزین دولت داکتر نجیب الله گردید؛ طرحی که درنهایت زمینه تخاصم گسترده ونبردهای خونین میان احزاب و جناح های مختلف را فراهم آورد و درفرجام به مرگ هزاران انسان بی گناه و ویرانی کابل منتهی گردید (1). ایشان یکی از تمویل گران اصلی جنگ های داخلی ویکی ازحامیان اولیه طالبان می باشد که مساعدت های مالی و لوژیستکی ایشان، طالبان را تا دروازه های کابل همرای کرد (2). درکنار همه ی این ابتکارات، ایشان یکی از مبلغین قرائت ” وهابی” ازدین اسلام است که همین پیوند زمینه را برای عناصر القاعده فراهم آورد تا با بهره داری از حضور و نفوذ ایشان، به شهادت فرمانده احمدشا مسعود مبادرت ورزند(3). سهم برجسته ی آقای سیاف در ایجاد، تمویل وتداوم بحران درافغانستان، عملا ایشان را در برابر تمام ارزشها، رویکرد ها و پیشفرض های دموکراسی قرار میدهد. البته این تنها ایشان نیست که پرچمدار ستیزه با سیکولاریزم و علیه ساختارمند شدن رویکردهای دموکراتیک است بلکه فراوانند کسانی که در بستر دولت وپارلمان لمیده اند وهم گام و هم نفس با ایشان معضل می آفرینند وفتوی صادر میکنند. اما آنچه که حساسیت آقای سیاف و حلقات همبسته با ایشان را دربرابر کمیسون حقوق بشر برانگیخته است، یک سلسله اقدامات نمادینی است که این کمیسون در مناسبت با عدالت انتقالی انجام داده است. این اقدامات اگرچه در برابر ستم های که درحق این مردم رفته است خیلی کم و کم رنگ بوده اما مخالفت و عکس العمل شدیدی بسیاری از افراد واشخاص سهیم در جنگهای داخلی را در پی داشته است. لذا برانگیختگی آقای سیاف و حلقات همسو با ایشان دربرابر کمیسون حقوق بشر و طرح کنترول پارلمان بر رفتار این کمیسون صرف یک هیاهوی سیاسی نیست که درچانه زنی ها و داد وستدهای سیاسی رایج اند. بلکه خصومت ایشان با کمیسون حقوق بشر و نهاد های از این قبیل که تاثیر هرچند ناچیز در وضعیت فعلی افغانستان دارند ، در راستای یک منافع کلان ودربستر یک طرزتفکر قابل تامل و بازبینی است.

اما باتوجه به سیر حوادث وتحولات درافغانستان وبا توجه به مصیبت های بی شماری که ذهن و زندگی مردم را تصرف کرده اند، سوال اصلی این جا است که مگر تمام معضلات ومشکلات مردم حل گردیده اند ؟ مگر نیازهای اولیه و مبرم مردم برآورده شده اند؟ مگر هزاران مصیت،ودرد، آلام و زخم ناسور ازقلب، جان و سفره ی زندگی مردم رخت بربسته اند که کمیسون حقوق بشر و نهاد های مستقل، مهم ترین اجندای بحث در دستور کار پارلمان قرار میگیرند؟ ویرانی های ناشی ازجنگ، اوضاع بحرانی و آشفته ی جنوب ، ناامنی روز افزون، ترور و تریاک ، فقر وبی کاری وهزارن مصیبت دیگر، چرا در دستور کار پارلمان قرار نمیگیرند که مثل تابلو بر پیشانی افغانستان آویزان اند؟ چرا پارلمان پدیده ها تعریف نا شده و قانون گریز را که با ترور وتریاک پیوند دارد تعریف وقانونمند نمی سازد که درعوض گاهی دست به یخن داکتر سپنتا می اندازد و گاهی بر قامت ملالی جویا پیراهن می دوزد و این بارهم برای چادر سیما ثمر ریشه می بافد. واقعیت این است که طرح این گونه مسایل درپارلمان، قبل ازهمه چیز در بستر یک فرهنگ و یک تفکر رادیکال ضدیت با جامعه مدنی و مبانی دموکراسی، ریشه دارد و فراتر ازآن میخواهد که براندام بسیاری از جرایم و جنایاتی که براین مردم رفته اند پرده آویزد. آقای سیاف نماد این طرز تفکر ومبلغ این فرهنگ است که ضدیت با ارزشهای دموکراتیک و باورهای انسانی وعناد با دگر اندیشی ازخصلت های برجسته ی این فرهنگ واین طرز تفکر میباشد.

منابع

صحبت حضرت مجددی در دیدار با نماینده گان شورای اتلاف سال 1991 پیشارو

2ـ مصاحبه حاجی شیرعلم از فرماندهان اتحاد اسلامی

3ـ مصاحبه انجینر عارف مسول امینت ملی


لهجه فارسی افغانستان در ‌چهارخانه

September 5, 2007

برگرفته از وبلاگ محمد کاظم کاظمی


یادآوری.

این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هم‌اکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود. من این مطلب را برای روزنامة «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر می‌بینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر می‌رسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.

بسيار رنجبار است كه كسي لهجه‌ات‌، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجه‌اي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف‌.

ما مهاجران افغان در ايران‌، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه‌» چنين رنجي را متحمل مي‌شويم‌. البته ما مردم‌، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شده‌ايم‌، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفته‌اند و زبان خانة حقيقت آدمي است‌.

باري‌، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه‌» در اين مجموعه درنمي‌پيچم و از اينها به اختصار مي‌گذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه‌» و «يك شنبه‌» نام نمي‌نهند و خود مي‌دانند كه اينها نام روزهاي هفته است‌، نه نام آدميان‌. فقط كلمة «جمعه‌» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است‌، مثل «جمعه‌گل‌» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نمي‌پيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان‌، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي مي‌رسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ مي‌كند، خود كنايه‌گونه‌اي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران‌.


باري‌، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم مي‌زنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كمابيش هم داشته‌ام‌، اين است كه به‌سخره‌گرفتن لهجة هر فارسي‌زبان‌، چه ايراني و چه غيرايراني‌، در اين روزگاري كه ما فارسي‌زبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم‌، كاري است ناستودني‌. اين بسيار فرق مي‌كند با اين كه در برنامة كودك‌، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد مي‌كنند (مثلاً در برنامة فيتيله‌) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن‌، نه چندان محرز است و نه چندان مهم‌.

از اين گذشته‌، چنان كه پيشتر اشاره كردم‌، اين تقليد از لهجة افغانستان‌، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است‌. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است‌، ولي همگان نيك مي‌دانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني‌، نمي‌تواند جوازي براي به سخره‌گرفتن لهجه‌ها باشد، چون يك طنز واقعي‌، بايد بيش از لهجه‌هاي خنده‌آور، بر عناصر باطني‌تر و عميق‌تري متكي باشد، به‌گونه‌اي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه‌، لهجه‌هايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي مي‌داشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود.


از آن گذشته‌، من نمي‌دانم كه چرا فقط در برنامه‌هاي طنز نوبت به ما مردم مي‌رسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعه‌هاي تلويزيوني‌، باري يك افغان واقعي‌، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما مي‌خواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمده‌اي از فارسي‌زبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است‌؟


البته سازندگان مجموعه‌، گويا براي پيش‌گيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد مي‌شود، داستان را چنين تنظيم كرده‌اند كه اين «شنبه‌» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است‌. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال‌، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد مي‌كند و تأثير منفي خود را بر جاي مي‌گذارد.

باري‌، چنان كه گفتيم‌، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است‌، با لهجة فصيح‌، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان‌، از جهاتي‌، دست‌نخورده‌، خالص و باستانگونه (آركائيك‌) باقي مانده است‌، به گونه‌اي كه مي‌تواند يادآور لهجة فارسي كهن‌، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد.

نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان‌، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است‌. اين لهجه مي‌تواند همانند يك شي‌ء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيده‌ايم داستان حيرت‌كردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه مي‌كني‌؟»1 و ديده‌ايم كه يك نويسندة صاحب‌نام ايران‌، باري نام مقاله‌اش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست‌».2

چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كرده‌اند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان‌، به‌ويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان داده‌است كه قرائت درست شعر آنان‌، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است‌. مثالها و شواهد اين بحث‌، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع مي‌دهم‌.3


با اين وصف‌، مي‌توان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را مي‌بينيم‌، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن مي‌گفته‌اند. در ايران‌، همان‌گونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است‌، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است‌، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان‌، لهجة قديم سالم‌تر باقي مانده است‌. يادآوري مي‌كنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است‌، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه‌» مي‌شنويم‌.

براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كرده‌ايم‌. بسياري از ما، به «اجاق‌»، «آتشدان‌» مي‌گوييم‌; به «چكمه‌»، «موزه‌» مي‌گوييم‌; به «شلوار»، «ازار» مي‌گوييم‌; به «سفره‌»، «دسترخوان‌» (دستارخوان‌) مي‌گوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك مي‌كند.


ولي به همان ميزان‌، ماية دريغ است كه در شبكه‌هاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچ‌گاه به اين ذخاير زباني اشاره‌اي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسي‌زبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است‌.

با اين وصف‌، به نظر مي‌رسد آنچه در مجموعة «چهارخانه‌» ديده مي‌شود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايه‌هاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسي‌زبانان نيست‌. حتي مي‌توان گفت در اين مجموعه‌، به صورت غيرمستقيم‌، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است‌

تذکرهء شاعران و نویسنده گان امروزین بلخ به زودی به چاپ میرسد

September 3, 2007

از وبلاگ انجمن نویسنده گان بلخ


«سیما و سخن» یا تذکرهء شاعران و نویسنده گان امروزین بلخ ـ سمنگان و سرپل که به کوشش شاعر گرانمایه محمد صادق عصیان دبیر بخش شعر انجمن نویسنده گان بلخ ترتیب شده از سوی بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی افغانستان به چاپ میرسد.

در این کتاب که در سه بخش (شعر ـ داستان و طنز) تقسیم شده است زنده گی نامه ـ تصویر و نمونهء کلام هر نویسنده و شاعر در جایهای مشخص آن مطابق الفبای نام خانواده گی شان ترتیب گردیده به زودی به دسترس علاقه مندان ادبیات بلخ قرار خواهد گرفت.